درگیری با خود
تو زندگی گاهی شرایطی پیش میاد که نمی دونی چی درسته و چی غلط…!!!
شرایطی که هیچ کس نمی تونه کمکت کنه!!! شاید حتی کسایی هم باشن که بخوان کمکت کنن ، ولی بنده خداها کاری از دستشون برنمی یاد…!!! تازه تو هم که نمی تونی هر حرفی رو به هر کسی بزنی…!!!
و حتی گاهی از مطرح کردن اون موضوع می ترسی … و یا حتی وقتی چیزی و مربوط به اون موضوع می شنوی سریع دلشوره می گیری و ضربان قلبت می ره بالا… بالا … و عرق می کنی…!!!
همین ترس منو کشته…
………………………………………………………………………………………………………..
پ.ن.۱: یکی از بچه ها در مورد پر پر کردن گلبرگ ها نوشته بود و یه کامنت براش گذاشته بودن که نوشته بود:
اون موقع سخته که گلبرگ ها رو با دوستم داره تموم کنی ولی بعد بدونی که اینطور نبوده!!!
بله… خیلی سخته که فکر کنی تو ذهن خیلی ها خوب و معقول هستی ولی بعد بدونی که اینطور نیست…!!!
پ.ن.۲: آب رفته به جوی باز نمی گرده ( مرتبط با پ.ن.۱)
پ.ن.۳: وقتی معیاری برای انتخاب نداری.. باید چیکار کرد.. !!! ترس .. ترس.. ترس
پ.ن.۴: همین ترس منو کشته .. چی می شد من هم مثل بقیه بودم و اینقدر حساس نبودم تو خیلی از مسائل…!!! :-/
پ.ن.۵: آیا این ترس ها و دلشوره ها درسته؟؟!!!
پ.ن.۶: آیا باید به همین صورت ادامه بدم.؟؟
پ.ن.۷: دریغ از یه تک یا sms ..!!!
پ.ن.۸: می دونم این حرفها تکراریه ولی اینجا نگم کجا بگم؟
پ.ن.۹: داشتن یه دوست یا … خوب اینجاها به درد می خورد.. حال که از هز دو بی بهره ام!!!!
پ.ن.۱۰: سرم رو بزنم تو دیوار…>!!!!
پ.ن.۱۱: تفالی به حافظ .. هر چند می دونم اون هم نمی تونه کمکی بکنه!!!
هر آنکو خاطری مجموع و یاری نازنین دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
حریم عشق را در گه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد