و پایان…..
خیلی بهش عادت کرده بودم…… اما باهاش خداحافظی کردم
وقتی ازش جدا شدم اشک تو چشمام جمع شد .
تا حالا خودم رو اینقدر وابسته ندیده بودم . نمیدونم اونم همین حس رو داشت یا نه……
مدیونشم به خاطر اینکه منو با دوستای جدیدم آشنا کرد .
مدیونشم به خاطر اینکه آرمان رو به همه شناسوند و مدیونشم با خاطر اینکه به من واسه رسیدن به هدفم کمک کرد .
نمایشگاه عکسم رو میگم………….
نمایشگاهی که منو یک هفته از صبح ساعت ۷ تا آخر شب سرگرم کرده بود…..
نمایشگاهی که منو به خواسته ام رسوند……….
چه خواسته ای؟؟؟
قصد داشتم حقوق دومم رو کامل به خانه سالمندان هدیه بدم اما یکی از دوستام گفت بیا یه نمایشگاه عکس بذار و عکسات رو بفروش . اینطوری هم واسه خودت خوبه و هم اینکه پولت زیاد تر میشه واسه هدیه به خانه سالمندان……
حرفش رو قبول کردم و چیزی هم که گفت به حقیقت پیوست………… نه تنها اینکه پول خودم در اومد بلکه سود خوبی هم داشتم . واقعا فکرش رو هم نمیکردم اینقدر استقبال از نمایشگاه بشه ……….
تو این مدت دوستای گل جدیدی هم پیدا کردم . دوستایی که واسه برپایی نمایشگاه کمکم کردن . دوستایی که از انجمن خیریه میومدن واسه کمک . دوستایی که از طریق فیس بوک مطلع شدن و اومدن و………
امیدوارم خدا از این کاری که کردم راضی باشه و یه نگاه بهم بندازه . میدونم چیز زیادی ازش میخوام اما امیدوارم اون رو بهم هدیه بده چون همه زندگیم شده …..
در نهایت هم باید از دوستان وبلاگ نویسیم که همیشه باهام بودن و تنهام نذاشتن تشکر کنم دیگه اسم لازم نیست چون بارها اسمشون رو آوردم.
این پستم هم به پایان رسید فقط موندم از فردا چیکار کنم؟؟؟