فانوس زندگی

بیاد میارم شبی را که دکترا منو از تو جدا کردن….

شبی که برای اولین بار ظرافت دستات رو روی گونه های کوچیکم حس کردم…

می خواستم بگم …..  اما نمی تونستم….

بیاد میارم شب هایی رو که من دلم برات تنگ می شد … الکی گریه می کردم تا تو بیای و گهوارم رو تکون بدی….

می خواستم بگم …..  اما نمی تونستم….

بیاد میارم اون شب هایی رو که با اصرار من برام کتاب قصه می خوندی.. و من فقط به صدات گوش می کردم… و یه کتاب رو برام چندین بار می خوندی ولی من هیچ وقت موضوع داستان رو نفهمیدم….

به من می گفتی چند بار این کتاب رو برات بخونم… مگه ازش سخته نمی شه…!!!!

می دونستی که من از صدای تو هست که خسته نمی شم…

بیاد میارم اون روزایی که سر جلسه ی امتحان یه چیزی یهو یادم میاد… می دونم که نتیجه ی دعاهای تو بوده!!!!

بیاد میارم روزایی که من داد می زدم و تو….

بیاد میارم اون روز که …

……………………………….

چقدر دورم از تو….

چرا باید فقط ابراز احساسات رو توی فیلما ببینیم…

چرا باید فقط بوسیدن رو ….   در آغوش گرفتن رو…


اون موقع ها که کوچیک بودم چقدر  راحت هم رو بغل می کردیم…

چقدر صمیمی بودیم با هم….

چی شده که حالا….

اون روزا که می خواستم بگم دوستت دارم.. کوچیک بودم و نمی تونستم حرف بزنم..

حالا هم که بزرگ شدم… راستی چرا حالا خجالت می کشیم از گفتنش؟؟!!!

من .. من .. سعی اینطور نباشم….. 

…………………………………………………………….

ای فانوس زندگی ام…

ای سراب غم هایم

دوستت دارم مادر….!!!!

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

وبلاگ نویسان بوشهری از رمضان میگویند