یکی برای خودمان
یادمان باشد روزی فلک در برابرمان تعظیم کرد .
روزی روزگاری همه می نوشتند از خاطره ها ی سوخته . از روزهایی که به همین سادگی
گذشت و به خاطره ها پیوست . آب که گل آلود شد ، گرگها به شهر ما آمدند . اما ، ما یاد ایام
زنده نگه داشته ایم .
وقتی چشم ها جز تاریکی چیزی نمی دید و روزنه ای نبود ، بچه های بوشهر ، در هوای شرجی
فقط به امید یک روز بارانی می جنگیدند . بارانی که غبار جنگ از دل زخم خورده و چهره ی
تکیده ی شهر بشوید .
آری جنگ . جنگی که دست بی رحم زمانه کورکورانه برایمان رقم زد بود .
اما زمانه نمی دانست که دیگر منیتی نبود و ما معنا داشت . و ما به سوگند شبانه ای که خورده
بودیم پایبند ماندیم به آن هدف که با هم از چشمه ای در بهشت آب بنوشییم .
آری زمانه نمی دانست که ردپای ما تا ابد پا برجاست .
و ما در راستای تحقق آن هدف که در یک هوای تازه و به دور از بغض و کینه ، تولدی دیگر را
استشمام کنیم ، تا اخر ایستاده ایم و استوار تر از همیشه در جاده های روشن گام بر خواهیم داشت .
آری ما تا آخر ایستاده ایم نقطه
پ . ن ) یک دست صدا ندارد ، دست هایی که هست ما می شوند .