به نام حکم کننده
قربونت حکمتت برم خدا ( جمله ای که وقتی ساعت ۲ خورده نیمه شب از گوینده بیدار و کمی خواب آلود رادیو شنیدم با اون صدای گرگرویی چنان به دلم نشست که تا نیم ساعت بعدش هر چی آهنگ گذاشت و متن خوند و شعر خوند هیچ کدوم رو نفهمیدم . دقیقاً نیم ساعت چشمم خیره شده بود به سقف و …. ) .
توی افکار و خیالاتم یه پیرمرد تصور میکنم که عصا به دست ایستاده تو پیاده روی خیابون طوری که با دست راستش بالای عصا رو گرفته و ساعد دست چپش گذاشته روی پشت دست راستش و با لبخندی که از زیر سیبیلش کمابیش پیداست ، رد شدن ماشینها رو تماشا میکنه و تو چشمای نیمه خیسش پیداست دل پری داره از روزگار ، اما نه کسی رو داره که بهش چیزی بگه و نه بلده حرف بزنه . قفل کرده و لبخند تلخ میزنه .!!!