گفتم خرابت میشوم…گفتا تو آبادی مگر…؟

نگاهش به آن خط ممتد ثابت مانده بود..
ناخودآگاه با آن خط ممتد خاطراتی که با او داشت برایش زنده میشد
چشمانش سرشار از اشک شده بود و او همچنان به آن خط ممتد نگاه میکرد
یادش آمد چطور او را دیده بود و بعد چطور عاشق او  شده بود و بعد چطور ازدواج کردند
و چطورعشقش برای همیشه [...]

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.