حس تازه
خیلی خوشحالم.احساس شور و شعف خاصی تمام سلولای بدنم رو احاطه کرده.
آیا شده تا به حال خونی رو که تو رگهاتون در جریانه،نو ع حرکتش رو مثله جسمی
که زیر انگشتتون لمس میکنین،حس کنین؟
من الان دقیقا این حس رو دارم،نمی دونم دلیل خوشحالیم چیه.
دارم از لحظاتم با دوستام،با اونایی که از صمیم قلب دوسشون دارم،بدون حاشیه لذت میبرم.
در حال زندگی میکنم.گذشته هام رو دور ریختم،ولی لکه هایی که به قلبم نشته (با وایتکس ) پاک نمیشه،
خاطرم میمونه،فراموش نمیشه.ولی اینو میدونم که دیگه تکرار نمیشه.من کاری رو دوباره انجام میدم که
بدونم با اون آرامش دارم.آرامش من الانه،با تو،در کنار تو،ولی فکر رفتن تو،هراس از دست دادن تو،
حس دوری تو دلهره به دلم مینداره.ولی اینکه الان هستی، هنوز نرفتی،شادم میکنه.
لحظه ای در اوج به سر میبرم.اوج خواستن ولذت،حس پرواز،واقعا روی زمین نیستم.
لحظه ای دارم میخندم ولی ناگهان غم عجیبی که نمیدونم دلیلش چیه تبدیل به بغض میشه
ولی باز میخندم،هم از غم،هم از شور.
حس لحظه های شیرین،حس رهایی،حس غوطه ور شدن تو ثانیه ها،اینکه اضطراب نداشته باشی
یا اینکه اگه داری به در بیخیالی بزنی،اینکه غم داری ولی بخندی و اجازه ندی تو رو تو دستش بگیره،
اجازه ندی با احساساتت بازی کنه.
پ.ن.۱ ) می دونی باید غم رو دشمن دیرینه احساساتت بدونی،باید بتونی سنگرهای قلبت رو اونقدر محکم بسازی
که هر حرف و سخنی،هر حرکتی،موقع حمله به سمت تو اونقدر مضطرب و نگران بشه که این جرات
و جسارت رو به خودش نده که به این دژ محکم نفوذ کنه.خط دفاعی و مرز و محدوده ات رو محکم کن
که آرپیچی های متمادی کلمات قدرت کندن این ریشه پایا رو نداشته باشن،خستگی ناپذیر شو.
پ.ن.۲) می دونم یه جایی یکی از شاخه های این درخت،سست و خسته میشه،ولی موقته.
بازم قدرت زندگی رو از دست نمیده و جوونه میزنه. قسمت دیگه درخت رو واسه جونه زدن انتخاب میکنه
و زندگی رو ادامه میده.
پ.ن.۳) خودت رو سازگار کن با سرد و گرم روزگار،سخته ولی غیر ممکن نیست.