به نام خداوندی که هر چه میکشیم از اوست
چهل سال پیش یه همچین روزی ساعت شیش صب، مادرم ( خدا رفتگون همتونو بیامرزه ) منو تو یه بیمارستان تو جنوب شهر تهرون بدنیا اورد.چشمتون روز بد نبینه، همچین که ما بدنیا اومدیم تمام مصیبتهای دنیا هم شرو شد.انگاری صب کرده بودن تا من بدنیا بیام تا تموم مصیبتهای نکشیده انس و جن رو دوش ناقابل ما بزارن.حالا چه حکمتی داشت؟ خدا عالمه.ما که چیزی نفهمیدیم.
تا شیش سالگی که چیزی حالیمون نبود.یعنی اونموقع ها رسم نبود که بچه ها از همه چی سر در بیارن.ما هم که عمرا خلاف رسم و رسوم رفتار کنیم.شیش هفت سالگی که تازه تازه اومدیم سر از یه چیزایی در بیاریم و هر و از بر تشخیص بدیم گفتن بیا برو مدرسه.رفتیم.هنو یه دو سه سالی درس نخونده بودیم که یه روز کلاسامونو تعطیل کردن که چی ؟ که انقلاب شده .ما هم که این چیزا حالیمون نبود کلی خوشحال که مردم شاه خائن رو شکست دادن. خداییش اولاشم خوب بود ، بعدا یه اتفاقاتی افتاد که مردم قدر خیانتهای شاه خائن رو فهمیدن.
به قول فرنگیا “انی وی” ما هم جزوی از جمعیت،چیکار میتونستیم بکنیم.یه دو سه سالی از شور و شعف انقلاب نگذشته بود که یه روز صداهای عجیبی شنیدیم که تا حالا نشنیده بودیم .شب همون روز بهمون گفتن جنگ شده.با کی ؟ با عراق؟ اولین بار بود که اسم جنگ رو میشنیدیم و هنوز تصور درستی ازش نداشتیم.ولی چیزی نگذشت که حساب کار دستمون اومد.وقتی همه چی کوپونی شد و برای اولین بار با کلمات صف و کوپون و قحطی و شهید و اسیر و معلول و … آشنا شدیم فهمیدیم چه بلایی سرمون اومده.
تا اینجا شد دو تا تجربه یکی جنگ، یکی انقلاب.حالا این تجربه ها به چه دردمون بخوره ، خدا میدونه و بس.
این تجربه تا وقتی داشتیم دبیرستانمون رو تموم میکردیم ادامه داشت .آخراش خیلی اکشن تر شده بود .منظورم زمانیه که روزانه هفت هشت تا موشک درشت به تهران میزدن .اونقدر زدن و زدن تا مدرسمون رو تعطیل کردن.یکیشونم خورد به نزدیکی خونمون که خیلی خسارت تو محل به بار اورد .البته دولت خیلی به ما رسید و تو سیاه زمستون کلی نفت به ما داد. آخه اونموقع نفت کوپونی بود.
تو هیس و بیس خوندن کنکور بودیم که یه روز صب رادیو گفت روح بلند یه نفری به ملکوت اعلی پیوسته و ما برای اولین بار با مقیاس روح یعنی بلندی و کوتاهیش آشنا شدیم.خوب چه بهانه ای بهتر از این که بازم ما رو تعطیل کنن و کنکورمون رو عقب بندازن.قدیمی ها که جنگ جهانی دوم رو دیده بودن هجوم اوردن تو صفای نون و شیر و روغن و شکر و …آخه از قحطی زمان جنگ خاطره بدی داشتن.ولی زود فهمیدن که نه بابا از این خبرا نیست و سریعا به خانه های خود مراجعت نمودند.
کنکور رو که دادیم یه رتبه خیلی خوب اوردیم و گفتیم که زدیم تو گوش پزشکی تهران که یهو اعلان کردن که چهل درصد از سهمیه ما رو دادن به رزمندگان جان برکف. ماهم چون جونمون بر کفمون نبود با اون رتبه خوبمون بهتر از شیمی شهید بهشتی جایی قبول نشدیم.
مجددا “انی وی” ما هم سرمونو انداختیم پایین و مث بچه آدم درسمون رو خوندیم.بعد از فارغ التحصیلی از فرط بیکاری رفتیم زن گرفتیم که یهو یادمون اومد نه سربازی رفتیم و نه کار و باری داریم.این شد که شدیم سرباز مملکت و در عین حال معلم سر خونه و خرجمونم از تدریس خصوصی در میومد.
از همون اولشم خیلی وجدان کاری داشتم و تو سربازی از بس از وجدانم خرج کردم ازم خوششون اومد و یه پنج سالی اونجا نیگرم داشتن.البته با حقوق و مزایای بخور و نمیر.که ما هم همین کار رو کردیم .یعنی خوردیم و نمردیم.
یه روز تو روزنامه یه آگهی دیدم که نوشته بود : استخدام نیروگاه اتمی بوشهر
ما هم که عشق کلاس کشته بودتمون رفتیم و اسم نویسی کردیم و از شانس بد تمام مراحل استخدامی رو با موفقیت طی کردیم و قبول شدیم.این شد که بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم به خطه گرم و بی آب و علف بوشهر ( بهتون بر نخوره من خودم هم دیگه بوشهری شدم).و سالیان ساله که داریم اینجا عرق میریزیم و کار میکنیم و مصیبت میکشیم . بقول معروف خار میخوریم بار میبریم.
الان که به پشت سرم نیگا میکنم میبینم میشد من هم طور دیگه ای زندگی کنم .میشد که هممون یه طورای دیگه ای باشیم.
اما حیف ، نشد که بشه.
پی نوشت ۱: قبل از اینکه بپرسین ، خودم بگم که مطلب فوق ترکیبی از واقعیت و خیال است که البته به واقعیت نزدیکتر میباشد.
پی نوشت ۲: یه وقتایی شده که خیلی حسرت خوردیم از اینکه یه چیزی رو ( مثلا یه برگ کاغذ رو که روش چیزی نوشته بودیم و فکر میکردیم که بی اهمیت باشه ) دور انداختیم بعد فهمیدیم یه جایی خیلی به دردمون میخورده .به همین دلیل بعد از اون حتی جراءت دور انداختن چیزای بی ارزش رو نداشتیم وخیلی چیزا رو به امید اینکه یه روزی به دردمون بخورن نیگر داشتیم و تا آخر عمر بجز حمالیشون چیزی عایدمون نشده.
پی نوشت ۳: این بیوگرافی رو در ادامه مطلب قبلی نوشتم .چون یه کم تم طنز داشت گفتم حال و هوای پست قبلیم رو کمی عوض کنم.

| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : تو چته ؟؟؟ » | ||
| نوشته پیشین : « عبور | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||