طعم گس چهل سالگی
چهل سالگی چه طعمی داره؟شیرین، تلخ ،ترش یا گس؟
واقعا نمیدونم.یه جورایی وهم انگیزه.مثل لحظات اضطراب قبل از ظهور نگاتیو عکسهات تو تاریکخونه .
احساس میکنم تا حالا داشتم یه تپه ای رو بالا می اومدم و الان دیگه به اوجش رسیدم و تازه میتونم بایستم و به اطراف نگاه کنم و ببینم این مسیری که اومدم اصلا ارزش اومدن رو داشت یا نه.ببینم به بالای یه قله رسیدم یا نه این همه سال داشتم از یه تل خاکی بالا میرفتم.هنوز زیاد مطمئن نیستم ولی شواهد و قرائن دال بر اینه که اینجایی که ایستادم بالای یه تپه ناقابل حقیره که اصلا شاید ارزش بالا رفتن رو نداشته.
البته برای دونستن این موضوع احتیاجی نبود به چهل سالگی برسم.یه نگاهی به قلل رفیع اطراف خودم مینداختم همه چیز دستگیرم میشد.
نه ناشکری میکنم و نه شکسته نفسی.واقعیت همینه.
خیلیهامون این وضعیت رو داریم و خیلی ها مثل من دیر متوجه این وضعیت اسفناک میشن.
ولی زیاد جای نگرانی نیست.فرصت گرچه کم ولی هنوز باقیه.خیلی خیلی خیلی خیلی سخته ولی ناممکن نیست.
تا حالا تو این تئاتر، نقش سیاهی لشگر رو داشتم والان تو این فرصت کم میخوام لیاقتم رو به کارگردان نشون بدم.میخام بعد از این تو نمایش خداوند و ابلیس یکی از نقشهای اصلی رو داشته باشم که تازه وارد نمایش میشه.نقشی تاثیر گذار و مهم..من از عهده اش بر میام.فقط دنبال یه نشونه میگردم که احساس میکنم همین روزا پیداش میکنم.
نه از نصیحت کردن خوشم میاد و نه از نصیحت شنیدن ، چون فکر میکنم یکی از احمقانه ترین کارهای دنیاست ولی همینطوری غبطه میخورم به کسانی که تازه اول راه هستن والان دارن مسیرشون رو تعیین میکنن.خدا کنه یه مسیری رو انتخاب کنن که تو چهل سالگی وقتی به اطرافشون نگاه میکنن بندرت قله های همسطح یا بالاتر از خودشون رو ببینن و به خودشون ببالن از این همه رشد .از اینکه نقش اول رو دارن تو این نمایش.از اینکه چشم همه بیننده ها به اونها و حرکات اونهاست.
