یه نفس راحت
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
FA
MicrosoftInternetExplorer4
بعد از فکر کنم ۱۱ ماه من
تونستم راحت؛ راحت تر از راحت بزرگترین دغدغه فکریم رو به عبدالرضا بگم.. در کمال
تعجب دیدم عبدالرضا خیلی خیلی برخوردش با اونی که من فکر میکردم و دیگران بهم
میگفتن فرق میکرد..
برام مهم نبود آبروی کسی رو
میبرم یا نه برام این مهم بود که میخواستم راحت بشم از فکرای شبانه، از شب بیداری،
از گریه های مبهم، از همه چی..
این اتفاق نه برای اذیت
دیگران بود و نه برای بردن آبروی دیگران برای راحت بودن با عبدالرضا بود برای سبک
شدن دوشم از بار فکرایی که توی ذهنم بود..
من خوشبخت ترینم با وجود
داشتن همسری به این مهربونی
توی پست قبل من ۷۰% نظرات خصوصی
بودن!! خیلیا گفته بودن منم دمبال دوستم خیلیا گفته بودن ما فکر میکردیم دوستت
هستیم دیگه قهرم باهات! خیلیا خودشون رو با کشک چغندر بوق مقایسه کرده بودن که چرا
با من راحت نیستی! بعضی کامنتا خنده ام می آورد و بعضی کامنتا ناراحتم میکرد که
چرا با نوشته هام بچه ها رو ناراحت کردم.. در جواب همه شون بگم من شما رو دوست
دارم ولی دلم گرفته بود همین.. چند نفرم بودن که برداشت ۱۰۰% غلطی از پستم داشتن
که بگذریم..
دیگه تکراری نداره
شب
ُگنگ و پوچ و خسته
زیادی
عاشقی کردیم
واسه
ما دیگه بسه «ماهان کاهه»