آخرین خاطره عکاسی من درسال ۸۷

از دوستان عزیز خیلی معذرت می خوام که بعد از دو سه هفته ای  برگشتم امیدوارم که منو رو ببخشید.


خوب بریم سر داستان:


یه مدتی بود که پسر خاله ام خیلی به من گیر داده بود که بریم کنار دریا از اون وصحنه غروب خورشید عکس بگیرم، منم یه مدتی بود که عکس نگرفته بودم( البته یکی دوبار برای مدرسه عکاسی کردم، مثل: مراسم ۲۲بهمن و اربعین حسینی، یه بار هم بعد از امتحانات نوبت اولم با دوستم  خالق رفته بودم عکاسی که از شانس بد ما شارژ باتری دوربین تموم شد و ما فقط نگاه عکاسی خالق کردیم).


خلاصه : این پسر خاله هم که ما رو ول نمی کرد یکی دو تا از عکسای ما رو دیده بود ( که به نظرش خیلی قشنگ بودند) و هی به من می گفت که بریم ازش عکس بگیرم. من هم بالاخره تسلیم شدم و یه روز پنجشنبه تو اسفند که اتفاقا تعطیل هم بود دوربین رو از خالق قرض گرفتم و موقع غروب خورشید با پسر خاله ام رفتیم  ساحلی .


عجب غروبی بود آسمون خیلی قشنگ شده بود همین که رسیدیم یه چیزی به ذهنم زد. به پسر خاله ام گفتم که روی موتورش بشینه و به غروب خورشید نگاه کنه تا من ازش عکس بگیرم و این اولین عکسی بود که من اون روز گرفتم:


 


 


وقتی که عکس رو تو ال سی دی دوربین نشون پسر خاله ام دادم خیلی از عکس خوشش اومد و خواست که اونم یه عکس بگیره منم براش نور سنجی کردم و دوربین رو بهش دادم وخودم رفتم رو موتور نشستم اونم این عکس رو گرفت:


 


 


بعدش رفتیم پایین کنار ساحل که به حساب از پسر خاله ام عکس بگیرم ناگهان یه چیزی به ذهنم رسید. به پسر خاله ام گفتم که همین جوری قدم زنان به طرف غروب خورشید بره، منم دوربین رو زمین گذاشتم و چند تا شاتر انداختم نتیجه اش هم این شد:



 


 


اون روز خیلی داستان با پسر خاله داشتم ولی با این که زیاد عکس گرفتم  ولی  هیچ کدوم بدرد اون نمی خورد. خیلی سرم غر زد وفحشم داد ولی وقتی که عکس آخری رو روی کامپیوتر دید خیلی ازش خوشش اومد و همین جور اون رو بدون ادیت گذاشت رو صفحه دسکتاپ کامپیوترش و منم یه جورایی قصر در رفتم.

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.