دوستان داستان ( خاطره )
خدا مرسی که بازم دیدیم
کنگان که بودم یه شب با دوستم داشتیم با ماشین دور میخوردیم که دیدم تلفنم زنگ خورد جواب که دادم گفت : آقا مهدی ؟ گفتم نه جان اشتباه گرفتی . پنج دقیقه بعدش دوباره تماس گرفت دوباره بدون سلام گفت آقا مهدی ؟ منم ایبار کمی تند تر جوابش دادم که مگه نگفتم نه اشتباه گرفتی . اونم عذرخواهی کرد و قطع کرد تا اینکه یه ربع بعد دوباره تماس گرفت و تا خواست بگه آقا مهدی گفت : آی ببخشید دوباره اشتباه گرفتم .
و حالا من .
پیش خودم فکر کردم گفتم شاید داره من و برادرم اشتباه میگیره . گفتم شما با کدوم مهدی کار دارید گفت : همون که نصب میکنه . گفتم چی نصب میکنه ؟ گفت : همینایی که رو پشت بوما میزارن باهاش تلویزیونمون کانال خارجی میگیره . گفتم والا مهدی ما تو کار نصب هست اما نه تو نصب این چیزا و کارش نصب رأکتور اتمی هست و اگه میخوای تا بهش بگم بیاد ؟ گفت اگه میتونه خوب بگو بیاد . بهش گفتم والا حالا چه جوری بهش بگم بیاد آخه اون تو کانادا داره کار میکنه و اونجا داره رأکتور نصب میکنه و من خودم مدتیه ندیدمش و آخرین باری که دیدمش اون تو هواپیما بود و منم تو یه هواپیمای دیگه و اون داشت از یه سفر خارجی برمیگشت و منم یه فستیوال دعوتم کرده بودن . دیگه هماهنگی کردیم هواپیماهامون کنار هم رد بشه تا از تو شیشه پنجره هواپیما برای هم بای بای کنیم و همو ببینیم.
بعدش شروع کردم به نصیحتش که چرا باید این چیزها داشته باشیم و خلاصه یه نیم ساعتی داشتم در مورد جوان و زندگی براش حرف میزدم و اون بیچاره هم تصدیق میکرد .
بعد کلی حرف زدن گفتم حالا شام چه دارید ؟ !!!
اینو که گفتم دیدم دوستم ماشین رو پارک کرد و رفت بود پشت خنده و من 