سلام
تعطیلات خوش گذشت بهتون ؟؟؟
میخوام واسه خاطرات خودم ۱۳ روز تعطیلی عید رو اینجا ثبت کنم . از روز ۲۹ اسفند شروع میکنم .
۸۸-۱۲-۲۹ : صبح آخرین روزهای سال ۸۸ بود و دیگه به جمع کردن اطاقم پرداختم . بعد هم وسایل پذیرایی رو آماده کردم تا به خودم جنبیدم شد ساعت ۹ و نزدیک سال تحویل . دیگه تند و تند آماده شدم و پای هفت سین نشستم و همراه تلوزیون که داشت دعای تحویل سال رو میخوند دعا میکردم . بغض گلوم رو گرفته بود . امسال اولین سالی بود که همه خانواده مادری رفته بودن سمت اصفهان و ما تنها بودیم . سال که تحویل شد بازار عیدی دادن بود و روبوسی و بعد هم زنگ های پیاپی تلفن و موبایل . تا آخر شب ادامه داشت .
۸۹-۱-۱ : روز اول عید و رفتن سر مزار رفتگان . رفتیم سر خاک آقوجون مهربونم ( پدر مادر ) و پدربزرگم ( پدر بابام ) و بعد هم دیگر عزیزانی که دیگه نبودن پیشمون .
بعد هم گشتی زدیم توی سطح شهر و اومدیم خونه . عصر رفتیم منزل مادربزرگم ( مادر بابا ) شب هم هنگام برگشت رفتیم منزل یکی از دوستامون تا چشم گذاشتیم روی هم دیدیم شده ساعت ۲٫۳۰ شب . آخه علاوه بر عید دیدنی داشتیم فیلم عروسی دخترشون هم نگاه میکردیم .
۸۹-۱-۲ : تا ظهر خونه بودیم و خوابیده بودیم . مهمان اومد واسمون .
۸۹-۱-۳ : باز هم خواب . شب رفتیم منزل دوست دیگرمون . و بعد با دوستی که شب قبل منزلشون بودیم تا ساعت ۲ ساحلی رفتیم . خیلی شلوغ بود و هوا به شدت سرد . تازه ساعت ۱٫۳۰ رفتیم رافائل و شام خوردیم .
۸۹-۱۲-۴ : صبح با دوست شب قبل رفتیم سمت ساحل و گشتی زدیم . بعد از مدتها بابا بردمون سمت اداره بندر و رفتیم توی محوطه دور خوردیم . و بعد هم یه مقدار خرید برای شب که با همه دوستای عزیزم قرار بود بریم بیرون . قرار بود شام درست کنم و ببرم . عصر هم که طرافای ساعت ۷ رفتییم جای همیشگی دور هم جمع شدیم تا ساعت ۱۱:۳۰ که دیگه اومدیم خونه . دوست مریم هم از تهران اومده بود .
۸۹-۱-۵ : صبح رفتیم دوست مریم رو دور دادیم . میلاد درباره بافت قدیم توضیحاتی داد که من تا به حال نشنیده بودم و خیلی خوشحالم که این اطلاعات رو فهمیدم . توی بافت قدیم رفیتم و عکس گرفتیم . بعد هم قایق سواری که کلی حال داد بهمون . واسه ناهار هم رفتیم هلیله .جای هلیله های ۱ – ۲ – ۳ رو گرفته بودن . رفتیم جای دیگه و بعد هم لب ساحل و عکس های پی در پی . خونه و یه استراحت کوتاه و گرفتن یه انرژی و دوباره به سمت دوستان . شب کاکتوس و جمع دوستان عزیز . بعد هم فروشگاه مجلسی و دوباره خونه و خواب .
۸۹-۱-۶ : صبح که خواب بودم و متوجه نشدم مادر اینها کی رفتن فرودگاه واسه رسوندن دوست مریم . ظهر هم پای اینترنت گذشت و دوباره خواب . عصر هم با رفتن به منزل عموها و فامیل بابا و برگشتن به بوشهر و دیدن یکی از دوستان که از شیراز اومده بودن گذشت .
۸۹-۱-۷ : بعد از خوردن مختصر صبحانه ( چون اصولا صبحانه نمیخورم معده عزیز تعجب فرمودن ) با مادر خانوی رفتیم مرکز شهر که یه دفعه چشمم به دختر داییم افتاد و از دیدنش بعد از ۱ هفته خوشحال شدم . حالا هی من میگم مادر فروغ هم بازاره مادر میگه نه ببین مرضیه هم هست . خلاصه هی این یکی بگو من یکی میگفتم دیدیم بعله این دختر خاله عزیز خواسته ما رو شب سوپرایز کنه که نشد دیگه لو رفتن .عصر در انتظار دوستان عزیز. خیلی لطف کردید . ایشالله بتونم محبت های تک تکتون رو جبران کنم . در انتها هم عکس های پی در پی و بسیار زیبا . متاسفانه فرصتی نشد که همراهشون بریم خونه دوست دیگرمون . بعد هم خاله و دایی و شوهر خاله و دخترشون که از اصفهان اومده بودن تشریف فرما شدن خونه ما . شب خوبی بود . عالی بود . اما ……….
۸۹-۱-۸ : از صبح که کمک به مادر برای درست کردن ناهار گذشت و پذیرایی از مهمان ها . بعد از ناهار و جمع آوری ظروف رسما بیهوش شدم . شب هم دوباره واسه شام مهمان داشتیم . بعد از جمع آوری ظروف یه گروه مهمان دیگه اومد . تا ۱۲ نشستیم و بعد به اصرار مهمان ها رفتیم باهاشون دوری زدیم و جایی که مستقر بودن رفتیم . تولد بازی کردیم تا ساعت ۲ که برگشتیم خونه . و من ساعت ۳ خوابیدم تا ………
۸۹-۱-۹ : تا …….. اینکه ساعت ۶:۱۵ از خواب بیدار شدم و ساعت ۷ اومدم واسه سرویس .تو اداره خبر خاصی نبود . در واقع تعداد کمی از همکارا اومده بودن . ناهار هم که یه غذای سرده روغن ماسیده دادن بهمون که من لب نزدم به غذا .عصررفتم دکتر واسه چشمام نوبت بگیرم که تعطیل بود . آخه شنیدم هستش . بعد از یه استراحت رفتیم خونه خاله کوچیکه عید دیدنی .
۸۹-۱-۱۰ : صبح سریع رفتم تا جایی و برگشتم و بعد هم به کمک کردن به مادر گذشت . ناهار کلی مهمان داشتیم . تا ناهار داشت آماده میشد سریع وسایل سفره رو چیدم . الهی فدای این ستایش بشم . دلم یه ذره شده بود واسش . ناهار رو خوردیم و یه استراحت بعد رفتیم سمت ریشهر . تا غروب . چندتایی عکس هم گرفتیم . و بعد مهمان ها رو تنها گذاشتم و رفتم پیش دوستای دانشگاه .
۸۹-۱-۱۱ : صبح نتونستم برم سر کار و دوباره مرخصی گرفتم . سر درد بدی گرفته بودم . نمیدونم چرا ؟؟ ظهر هم باز مهمانی . دیگه آخرین مهمانی بود. بعد از ناهار و استراحت و پذیرایی آماده حرکت شدیم و مهمان هایی که از اصفهان اومده بودند رو تا ترمینال رسوندیم . بعد هم سریع خونه . و آماده شدن برای رفتن به عروسی . بعد از عروسی هم یه مهمانی دیگه . تا نیمه شب و برگشت به خونه .
۸۹-۱-۱۲ : صبح مثل هر روز از خواب بیدار شدم اما سرم سنگین بود . دیگه تا ظهر دراز کشیدم . بعد از مختصر ناهاری که خوردم ( چون گرسنه نبودم ) دوباره به اطاقم پناه آوردم و پای اینترنت و بعد هم دوباره خواب تا طرفهای ۸ . سریال دارا و ندار رو نگاه کردم و با مریم و دوستش رفتیم بیرون گشتی بزنیم برعکس ۳-۲ سال اخیر که با دوستان خانوادگی شبها میرفتیم ساحلی و تا دیر موقع میموندیم ( معمولا تا نزدیکی های سحر مینشستیم ) امسال هیچ جایی نرفتیم و بجاش رفتیم زیتون و شام خوردیم .
۸۹-۱-۱۳ : نت ظهر که خونه بودیم و کار خاصی نبود انجام بدم . بعد از خوردن ناهار دوباره پناه بردن به اطاق و خوابیدن . احتیاج شدید به خواب داشتم و دارم . خلاصه ساعت ۴٫۳۰ مثلا رفتیم ۱۳ رو بدر کنیم . خدایی نرفته بودیم سنگین تر و رنگین تر بودیم . چی بود . بعد هم از همونجا رفتیم خونه دایی کوجیکه عید دیدنی .
اینم از ۱۳ روز عید خونواده ما .
از نظر من امسال اصلا عید بهم خوش نگذشت . یعنی از اولش نه بوی عید اومد نه حال و هوای عید .
شاید به این خاطر که سالهای پیش همیشه فامیلهای مادر میومدن و دور و برمون شلوغ بود و همش از این خونه به اون خونه میرفتیم و بعد از ناهار میزدیم بیرون . اما امسال نه مهمانهامون همشون دوستان مادر بودن . واسه همین شاید زیاد باهاشون راحت نبودیم و همش مشغول پذیرایی کردن بودیم .
تنها اون روزهایی که با دوستای عزیز بودیم خوش گذشت بهم . شبی که شام بیرون بودیم . روزی که از صبح تا شب توی بافت قدیم و شهر گشتیم و عصری که بچه ها اومدن خونمون .
بقیه روزها تکرار و تکرار بود .
برای همه شما دوستای عزیزم سال خوبی رو آرزو میکنم . امیدوارم تو سال جدید به همه آرزوهای ریز و درشتی که دارید برسید و سالی پربار داشته باشید همراه با موفقیت های بسیار .
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : احساس » | ||
| نوشته پیشین : « بهار تمام نشده است | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||