دلم گرفته ای دوست، هوای گریه با من
من هستم و تو و یک حس مبهم درمانده که نمیشود بیخیالش شد.
نمیشود گفت و نگفت که میشود این، آخرین حس مبهم درماندگی شیرین دنیا باشد که از دستهای تو شکل میگیرد و شبیه آسمانیترین واژهها، سرریز قلبم میشود و سرازیر رگهایم.
نمیشود گفت که میشود بیخیال این همه دیوانگیات نبود، که نمیشود.
برایت میگویم. از آن همه که بی تو گذشت ، رفت و باز نمیگردد با آمدنت. که هر چه بود، اگر چه تلخ، گزنده و نامرد، اما تمام شد. هر چند تعفن این زخم تا ابد در تنفسم باقی ست….
ناگفتههایم آنقدر بود که گمان کنم هیچگاه تمام نشوند، اما… فکر میکنم شعاع بودنت، به قدری بزرگ و پرسایه هست که هیچ تلخیای نماند برای گفتن! که لب که باز میکنی، میخندم، شاد میشوم، فراموش میکنم، مهربان میشوم… و آرام آرام، آرام می شوم و می گویم خدانگهدار رفیق ِ همیشه!
پ.ن: این متن رو یک ماه پیش نوشتم. پابلیش نکردم. می خواستم به وقتش بذارمش اینجا. حالا وقتشه. ولی متن، خیلی تغییر کرد، خیلی…….. خودم هم!
پ. ن ++ : هوای گریه ی همایون شجریان، هر وقتی که می خواد باشه، توانایی این رو داره که اشک منو در بیاره. چرا این روزها همه ی راننده های تاکسی، هوای گریه گوش میدن؟ نمیدونن تاکسی جای گریه کردن نیست؟
تلقین می کنم به خودم که: اوری تینگ ایز اوکی فرشته!