تظاهر

تو این دهکده کوچیکی که اسمشو گذاشتیم دنیا،زیستنی که اسمشو گذاشتیم زندگی،


کودکان با جثه های تنومند که اسمشونو گذاشتیم بزرگسال،تاج تور سفیدی که نشونه


خوشبختی است ولی سیاه است،کفنی که سفیده ولی گاهی سیاه و جهنمی،


لبخندی که نشونه درد و غم و اشکه و بودنی که اونو به از نبودن میدونیم.


همه نیستی و نیستی و نیستی.


یه خونه شاد و مسرور،غرق در شادی و پای کوبی خالی از غم.


اونوقت دو قدم اون طرفتر دوستمون به خاطر از دست دادن عزیزش عزاداره ولی ما از غمش،


از دلش بی خبریم.همه وقتی شادی می فهمن چون از خوشحالی جار میزنی،


ولی وقتی غم داری،وقتی تنهایی و احساس میکنی تمامه دردای عالم تو تک تک


سلول های تنت خیمه زده،وقتی می خوای با یکی حرف بزنی ولی کسی که مورد اعتمادت باشه


،کسی رو که بتونی تو صندوقچه قلبت راه بدی پیدا نمیکنی، تنهاترین، تنهاترین  و باز تنهاترین


انسان خاکی هستی، ولی با این حال ظاهرت رو حفظ میکنی مبادا کسی از دل تنهات،


از درد و غمات با خبر شه.مبادا کسی بفهمه بین دریچه های دو لختی و سه لختیت چه غوغاییه.


ذهنمون شده باغ دلگشا،۱۰ ها و شاید ۱۰۰ ها رفیق و آشنا بهش راه پیدا میکنه،


هر کدوم با دید و نیت خودشون.ولی کسی به باغ غرق در خون قلبت به اون لونه کوچیک


 بطن و دهلیزت نمی تونه راه پیدا کنه.


ای کاش بتونیم  اجازه ندیم سلول های خاکستری مغزمون درگیر افکار،امیال و افراد نالایق بشه.


به امید اینکه بودن ها بودن و نبودن ها نبودن باشه،همیشه ظاهر و باطن یکی باشه و بین من و تو فاصله ها و دوری ها حکم فرما نباشن.


 

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.