اوقات این زمانه ات را می بینی دلت می خواهد چند سالی بیایی عقب سن و سالت و در آمال و آرزوهایت یک تجدید نظری از روی بدحسابی روزگار کنی ، بعضا مشکوک می شوم شان نزولم به کدام آسمان خدا بند بوده که آرزوی بچگی ام رویا نماند و انشای ” علم بهتر از ثروت ” م تقدیر را سر ذوق آورده باشد ! می گویی از کجای قصه می نالم ؟ جوابش را از اصغر بپرس ، همشاگردی کودن بنده در احوالات راهنمایی ، او که سر امتحان ، مشق علومش را می داد توی خشتک مبارک و آب از آبش تکان نمی خورد اگر یک ” سه و هفتاد و پنج صدم ” نازنین می رفت لای نامه اعمالش و یک مدتِ سیر ، نمی شد اسباب خنده رفقا ! این آقا حالا بعد این مدید سال با آن دیپلم ناقصش پوست دستش خراب می شود اگر اسکناس پانصد تومانی برود لای انگشتش و اصلا مغزش به زحمت نمی افتد یک بسته هزار تومانی را صعودی بشمارد ، شما که غریب نیستی ، در کشف این بشر برو توی میلیون تومن سیر کن ! لامصب یک جور هم عین خیالاتش نمی شود اقلا به این دل خوش کنم عقده های بچگی اش هست دارد سر باز می کند و در تنهایی ش ملق می زند و جفتک می اندازد .
راستش گفتن که ندارد ولی از قدیم گفته اند مدرکت را گرفتی بگیر سر کوزه آبش را تناول کن ، اوضاع ما هست ها ! بعد چند سال درس و مشق کیفور می شوم سر صبح این وانت بابا را بردارم مسیر انبار تا دکانش را جلو عقب کنم و دم ظهر خسته و بیمار که برسم خانه ، مادرم از روی سادگی یک ” مهندس برگشت ” توی کوچه راه بیندازد که کسی نداند ، ملت می فهمند عرضش که را می گوید !
حالی ! ورق زندگی ام را اینجور می دهم یکی از سر بخواند ، سر بیکاری مفرط هست والا من هم مثل اصغر ، خدا را بنده نبودم چه برسد یک سیستم زاغارت و یک مشت عریضه مهمل و آخرش سر نازنین یاری مثل شما را درد بیاورم .