تنهامون گذاشت

عادت کردم هفته ای ۲-۳ بار ببینمش با اینکه باید یه جسم خسته و زمین گیر که حتی دیگه نمی تونست حرف بزنه اما همینم خودش یه آرامشی بودبا اینکه براش کار خاصی نکردم اما یکی از عزیزترینام بودکه هر وقت حالش بد میشد از رفتنش میترسیدم


یکی از عزیزترین کس زندگیمو از دست دادم گذاشت برم عمل کنم و ۲۲ اسفند شب برم پیشش ببوسمش و دستشو تو دستام فشار بدم بگم میدونم برام دعا کردی خدا هم جوابتو داد من سالم برگشتم…


اگر میدونستم شب آخره بیشتر پیشش میموندم . حداقل خدارو شکر میکنم که مامان تازه رسیده بودیم گفت خستمه امشب نریم و من پافشاری کردم دلم براش تنگ شده میخوام ببینمش…


شب آخر اصلا یادم نمیره که چقدر آروم بود و صورتش شاد بود و رفتم بوسیدمش دستاشو تو دستم گرفتم تو چشاش زل زدم گفتم من میناما دلم برات تنگ شده بود ۶ روزه ندیدمت و یه لبخندی زد که میشناسمت و….


آره عزیزی که همیشه فکر رفتنش اذیتم میکرد آخر خسته شدو رفت فکر مارو که دلتنگش میشیم نکرد


کسی که خیلی دوسش داشتم :


ننه (مامانه بابام) تنهامون گذاشت


                                             …..رفت…..


 

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.