حواشی خرخوانی

یادش بخیر چهارشنبه سوری پارسال چقدر دلچسب و شیرین بود. چقدر بهم خوش گذشت. چه توهمی داشتم برای خودم. چه تلقین های بی پایه و اساسی… عجب شاد و احمق بودم!


حالا چهارشنبه سوری تازه ای در راهه و همه خاطرات خوش پارسال به تلخی برام تداعی میشه. مثل لیموشیرین که اولش خیلی به زبون آدم شیرین و دلچسب میاد، اما خیلی زود طعم تلخش همه وجودت رو فرامیگیره و مجبوری پشت بندش کلی چیزای دیگه بخوری تا مزه ش فراموش بشه. (طعمش از دهنت فراموش میشه اما از یاد و خاطره ت نه)


تا حالا جاییتون شکسته؟ من خدا رو شکر، گوش شیطون کر هیچ جام تا حالا نشکسته. اما خوب… آدم جسمش بشکنه بهتر از اینه که قلبش بشکنه. قلب… عضوی که همیشه کار دست آدم میده. عضوی که تو رو به قهقرا میکشونه و آخر سر به ریشت میخنده. سعی کنید تا اونجا که امکان داره از فرمان قلب پیروی نکنید، و اگر کردید پی همه چیز رو به تن بمالید و دیگه به دنبال راه برگشت نباشید! چون برگشتن از این راه خوار و کوری وحشتناکی براتون به همراه داره.


اما… اما بعضیا شانس میارن. بعضیا از چاه عشق در میان، ناامید و تنها و دل شکسته و سرخورده، اما پایان شب سیاهشون سفیده. فرشته ای به تورشون میخوره که ارزشش از هزار تا عشق کور بالاتره! بعد از تجربه های خیلی تلخ، میشه منتظر یه آینده پایدار و شیرین بود.


خدا رو شکر! دیو بیرون رفت و فرشته درآمد! خدا رو شکر!


————————-


و اما… امسال قصدم این بود سال خرخونیم باشه و حسابی بخونم. این تصمیم رو ۱۵ شهریور گرفتم، اما تو این شش ماه بدترین دوران تحصیل دانشگاهیمو پشت سر گذاشتم. معدلم خیلی پایین اومد و همه درسا رو شب امتحان خوندم. خوب، ما که چیزی از یکی از سیاستمدارای معروف کم نداریم. نیمه اول کارمون خراب کاریه، نیمه دوم جبران اشتباهات! حالا نیمه دوم همزمان شده با شروع سال نو. سال ۸۹ سال خرخونی وحشتناک! سال کنکور ارشد!


الان که این مطلبو مینویسم خیلی غم و اندوه دارم. دلم برای یک نفر که خیلی برام عزیزه تنگ شده. با تو نیستم بوقی! با اونی هستم که تا چند روز پیش خیلی با هم رفیق بودیمو الان دو روزه دیگه تماسی نداریم.  اگه این مطلبو میخونی بدون که به یادت هستم


قصد دارم تهران قبول بشم، روزانه ی رشته من برای تهران ۱۷ نفر بیشتر جا نداره! شبانه و آزاد هم که جیب پرپول میخواد!!


ان شالله بتوانم


——–


فردا آخرین فاینال کانون زبان رو به یاری خدا خواهم داد. آخرین فاینال! بالاخره پرونده ی تحصیل در کانون زبان هم بسته میشه و یه مرحله تحصیلی مهم از عمرم به پایان میرسه. فقط میمونه نتیجه امتحان سینیور که گفتن بعد از عید اعلام میشه. اگر قبول شده باشم خیلی خوبه، اگر نه بهتر! چون اصلا خوب نخونده بودم و قصد دارم سری بعد عالی بخونم و ۱۰۰ کامل رو بگیرم.


باید دنبال کار هم باشم. کاری که به درسم آسیب نزنه و کمک باشه… احتمالا مجبورم ترجمه صفحه ای انجام بدم و اگر بشه تو یه موسسه به بچه کوچیکا زبان یاد بدم. شروع خوبیه! ولی پول و پله توش نیست. شما پیشنهاد کار پردرآمد برای یه دانشجوی زبان خرخون ندارید که وقت زیادی نگیره و خرج تحصیلات تکمیلیشو در بیاره؟!؟!!


——–


به به چه طولانی شد.


چهارشنبه سوزیو بگو!


ای کاش امنیت وجود داشت میرفتیم یه صفایی میکردیم. میترسم برم الکی الکی باتوم بزنن تو کله ام هر چی درس خوندم بپره


بروبچزی که میرید جای منم خالی کنید اون وسطا، هر چی نباشه سلطان ترقه بازیو سیگارتو شش زمانه و اینام! بمبی بدم آقا؟! ذغالی؟


 


پ.ن: جدی نگیرید دو روزیه که بدجوری منگ میزنم مغزم ارور میده یه نمه خل شدم. بدترم میشه!

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !