دلگیرم

دلگیرم و دلگیرم و دلگیرم از جانوران انسان نما

خدایا، پروردگارا، پس کو صدای یاری،پس کو دست یاری

چرا نیست کسی که گویم با او درد دلهای شبانه

چرا نیست کسی که گویم از خون دل، از حرف دل، از راز دل

رازی که با هیچ نگفتم و نگویم

حس من، قلب من

خون من، روح من

درد من، راز من

عشق من، وجود من

چرا هستم ولی انگار نیستم

چرا گوش می کنم ولی تو عالم خودمم

چرا رو زمینم ولی درتلاطم و پروازم

چرا با توام ولی تنهام

چرا می خندم ولی شاد نیستم

چرا با این همه دوست و عشق دوستانه بازم احساس می کنم تنهام

ولی با این همه نیستی، بازم هستم

بازم یه حسه پاک با منه و شادم میکنه

یاد خانوادم و اینکه با اونا خوشبختم.

تو این زمونه از غریبه میبینی، از فامیل میبینی از دوستتم میبینی.

خنده بر لب میزنم تا کس نداند درد من

ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !