داستان دنباله دار من (قسمت چهارم)

Normal
0

false
false
false

EN-US
X-NONE
FA

وارد سالن استخر شدند . چشمان امین رنگ
به رنگ شده بود . یک خارج به تمام معنا را با هزینه اندکی تجربه میکرد. بعضی ها
فرصت رسیدن به قسمت تعویض لباس را به خود نمیدادند و همانجا رخت و لباس از خود
میکندند . امین آرزو کرد کاش علی و سامان هم آنجا بودند و حسابی بقیه را دید
میزدند و مسخره می کردند . دختر خانمی که سن کمی داشت ولی از نظر هیکل چهار برابر
یک انسان معمولی بود نظرش را جلب کرد . او که مانتو بسیار کوتاهی به تن داشت از
نظر امین شدیدا شبیه سیبی بود که دو چوب به عنوان پا از آن خارج شده باشد .
بالاخره آنها هم آماده شدند . امین مایو یک تیکه هلیا را پوشیده بود و جلوی آینه
ژست میگرفت . با دیدن شکم اش که بدجور در لباس شنا جلو زده بود غش غش خندید و تنها
به این هم بسنده نکرد و فاطمه را نیز از این فیض بی بهره نگذاشت . چیزی که اگر
هلیا سر جای خودش بود احتمالا از خجالت سرخ میشد . فاطمه مایو دو تیکه بسیار
خوشرنگی به تن داشت که تیکه بالا دور گردن بسته میشد و تیکه پایین ، دامن چین دار
کوتاهی بود . همین که به آب رسیدند امین شیرجه ماهرانه ای زد . فاطمه در حالیکه با
احتیاط از پله های لبه استخر پایین میرفت ناباورانه گفت : هلیا قرص شنا خوردی؟! تو
که از منم شوت تر بودی!

امین هم با نامردی تمام زیر آبی رفت و
درست زیر پای فاطمه بیرون آمد و او را که سعی میکرد آرام آرام وارد آب شود با خود
به درون آب کشید . فاطمه از ترس جیغ کشید و وقتی از زنده بودن خودش مطمئن شد شروع
به خندیدن کرد . به جز چند لحظه اول که هنوز بدنش به سردی آب عادت نداشت و خودش را
جمع کرده بود ، در ادامه تنها فعالیت فاطمه رقصیدن در آب بود و ترانه ای که فقط
آهنگ آن را بلد بود میخواند و دنس پیانو میرفت که البته توی آب چندان شباهتی به آن
نداشت.

 امین
گفت : میخوای بهت شنا یاد بدم؟

_ نه قربون دستت. من با تو امنیت جانی
ندارم . یادته دفعه قبلی که با دختر عمه هات اومده بودیم همون اول بسم الله تونستم
رو آب بمونم ولی هر کاری کردند نتونستم موقع شنا نفس گیری کنم؟ تا موقعی که نفسمو
بتونم حبس کنم میتونم شنا کنم بعدش زیر آبیم خوب میشه .

: پس تو از این لبه و من از اون لب استخر
طرف هم شنا کنیم تا وقتی به هم برسیم.

فاطمه هنوز مسافتی را طی نکرده بود که
دستانش با دستان امین گره خورد . فاطمه حیرت زده و شادان گفت: چه زود رسیدی! اگه
ما دختر و پسر بودیم بدون آه و ناله به هم میرسیدیم .

امین از این فرض ریشخندی زد . فاطمه گفت
: چه خوش اش هم اومد! امین سیلی آرامی به صورت فاطمه زد و با اخمی ساختگی توام با
لبخند گفت : شما دخترا هم که فقط تو فکر ازدواج هستین!

بالاخره نجات غریق سوت زد و پایان سانس
را اعلام کرد . امین جستی زد و از لبه استخر بالا آمد ولی فاطمه مصمم نفس عمیقی
کشید و به طرف درب خروجی شنا کرد . وقتی از آب سر برداشت ، به جای خط مستقیم مسیری
با زاویه ۴۵ درجه را شنا کرده بود . امین خم شده بود و قاه قاه می خندید و سپس دست
فاطمه را گرفت و از استخر بیرون کشید و گفت : میدونی سر راهت هر کی بود پخش و پلا میشد
آخه بدجور پاهاتو به آب میکوبوندی . همینجور مثل قایق موتوری جلو می رفتی و آب پخش
می کردی" و دوباره از خنده ریسه رفت.

بعد از پوشیدن لباس ، موبایل هایشان را از مسئول آنجا گرفتند و به دوراهی جدا
شدنشان رسیدند . امین باید مسیری را تا رسیدن به خیابان اصلی پیاده میرفت . پراید
سفیدی با دو سرنشین که پسران جوان زیبایی بودند برایش بوق زدند و او به مسیر
مستقیم اشاره کرد.

Normal
0

false
false
false

EN-US
X-NONE
FA

توضیحات

____________________________

این پست در واقع بخش دوم قسمت قبل بود.

امیدوارم تونسته باشم اون چیزی که از این قسمت انتظار داشتید رو برآورده کنم.

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !