کودکی …
پسر کوچولو و پیرمرد کوچولو
پسر کوچولو گفت:
” من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد. “
پیرمرد کوچولو گفت:
” من هم همین طور “
پسر کوچولو آهسته گفت:
” من شلوارم را خیس میکنم! “
پیرمرد کوچولو خندید و گفت:
” من هم … “
پسر کوچولو گفت:
” من بیشتر وقت ها گریه میکنم. “
پیرمرد کوچولو گفت:
” من هم همین طور “
پسر کوچولو گفت:
” از همه بدتر، انگار آدم بزرگ ها به فکر من نیستند. “
آنگاه پسر کوچولو، گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد.
پیرمرد کوچولو گفت:
” می فهمم. می فهمم چه می گویی … “
شل سیلوراستاین

پ.ن ) وقتی که من بچه بودم
مردم نبودند.
وقتی که من بچه بودم
غم بود
اما
کم بود …
* ) من درد مشترکم
مرا فریاد کن ….