کودکی …

پسر کوچولو و پیرمرد کوچولو


پسر کوچولو گفت:


 ” من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد. “


پیرمرد کوچولو گفت:


 ” من هم همین طور “


پسر کوچولو آهسته گفت:


 ” من شلوارم را خیس میکنم! “


پیرمرد کوچولو خندید و گفت:


 ” من هم … “


پسر کوچولو گفت:


 ” من بیشتر وقت ها گریه میکنم. “


پیرمرد کوچولو گفت:


 ” من هم همین طور “


پسر کوچولو گفت:


 ” از همه بدتر، انگار آدم بزرگ ها به فکر من نیستند. “


آنگاه پسر کوچولو، گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد.


پیرمرد کوچولو گفت:


 ” می فهمم. می فهمم چه می گویی … “


                               شل سیلوراستاین



پ.ن ) وقتی که من بچه بودم


          مردم نبودند.


         وقتی که من بچه بودم


         غم بود


                   اما


         کم بود …


 


* ) من درد مشترکم


                     مرا فریاد کن ….

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.