با رفقا دور همی هر کی خاطرات دوران بچگی رو تعریف میکردیم، از کار خرابیا و بازیا، از سختیها و خوشیها…!!
از بازیها؛ ای که هر فصلی بازی مخصوص خوش داشت، از ای که با همه بچه های
کیچه و قوم و خیش، صب تا پسین، پسین تا شو سی خومون چرخ میزدیم، همیشه با
هم بیدیم، اما حالا چه؟! نمیگم ما خیلی وضع خوبی داشتیم یا بچه های الان
بازی نمیکنن یا وضعشون از ما بدترن، نه!! جیباشون پر پیلتر، کتکاشون کمتر،
زور شنفتناشون همیطور.
منظورم این که ما از بازیهامون خاطره داریم، از گله ای دریا رفتن و
تیرمویه بازی، کلمبه بازی، قعله و چوکیلی، تبروک و قُتُل بازی،اسخون در…
وردار و بدو، هفت سنگ، گل بیگی شدّه، کَ کِی دو، بیگیر برو تا زنگ خونه
ملت زدن، که یه مدت معروف شده بیدیم به گروه لیان شامپو (یه ۲۰ نفری
میشدیم).
غرض از اطاله کلام(بیرین پس با ای تکه کلام) این که، واقعاً اونا هم از
بازی با پلی و ایکس باکس خاطره ای سیشون میمونه؟ ایروزا یه بچه ای میشه با
یه کارتونی صبح تا شو سرکار بذاری!
ما در میبسن از پنجره در میرفتیم، گاهی از در حیاط داخل نمیشدیم، همیشه
جامون رو دیوار بید. نهایت بازی فیزیکی جمعی که میکنن فوتبال، که شکی تو
جمعی بیدن و لذتاش نی، اما ما واقعا تنوع داشتیم. فصل به فصل بازیهامون
فرق میکرد.
اوموقعاها هر کیچه ای یه تیم فوتبال کاملی توش میشد جمع کنی، بچه غل میزد تو کیچه ها!!
امتحانا که تموم بید، دقدلیمون سر پیک نوروزی و کتابا در میوردیم. هر درخت
سپسون پیدا میکردی بچه بید که ازش ورمیچرید، تا ازش سی چسب کاغذهوا
استفاده کنه.
باور کن خوردن یه ساندویچ مستقل بدون حضور بزرگتر و خانواده، یه رویایی
بید که خیلی دیر به دیر از یادمون میرفت. ایکی رو نمیدونم شاید واقعا مو
خیلی سیم پررنگ بیده، اما خداییش مو همیشه پیل تو جیبیم از دور و بریام
بیشتر بید، از یه طرف “بی بی دی اسمیل”، یا دسیایی که از ممان میگرفتم، یا
کرایه تاکسیایی که با “آبابا حاج عبدالرضا” تو صبای جمعه کاسبی میکردیم،
پس نمیتونم بگم مو کم داشتم، اما واقعا همه اینا خاطره بید.
خدا بیامرز امواتتون، خدا بیامرزه ننه حجی(حاج صغری، مادر پدری) خیلی پی
دل بچه ها رو میرفت، نوم خدا یکی دو تا هم خو نبیدن، لشکری میشدیم، ایلی
بیدیم ماشالله.
خونه شون یه حیاط (نه باغ نه باغچه) درن دشتی داشت، که صب تا پسین با بچه
های قوم توش میپلکیدیم. انار و کنار، انگور، رطب و توت و انجیر تو سراشون
فراوون بید، یادش بخیر. ای ننه حجی ما خدابیامرز خیلی مقید به برگزاری
چهارشنبه سوری بید. هر سال همه جلو خونه اش چن تا کپه تش میساختیم و
مراسم به پا میکردیم.
از چند تا درخت انارکو، هم از انار خشکیده هاش برای بازی(نارنجک) استفاده
میکردیم و هم هر کی به اندازه خوش جمع میکرد، تا وقتی زن و زیلا عصر
میومدن باش مشتک ناری درست کنن.
یه حوض کوچیک سمت کوباد(شمال شرق و مخالف قبله) و دیقا بغل پله پشت بوم
بید، هفش ده نفری توش غوص میکردیم. اوش جلبک داشت، کرم داشت اما با همیناش
هم حال میکردیم.
یه نکته ای بگم که بچه های الان نسبت به دوره ما بخصوص ما دهه ۶۰ها وضع
کُم و بر و لباسشون قطعا بهترن، اما ما واقعا از بچگیمون لذت بردیم ولی ای
احساس نسبت به الانیا ندارم.

البته ای عکس مربوط به خونه ننه نیسا
اگه ما ایهمه تنوع داشتیم شاید دلیلش نداشتن امکانات امروزی بیده، اگه تو
خونه جامون نمیگرفت شاید چیزی برای سرگرم شدن تو خونه نداشتیم، اما وقتی
خوب فکر میکنم میگم ایم نبید، چون کلی بازی هم مال وقتی که میومدیم خونه،
از هر چیزی سی خمون یه بازی میساختیم. مثلا وقتی دیگه هیچی نبید یه کتابی،
مجله ای ورق میزدیم و سر عکساش با هم تو سر زننون داشتیم. البت وقتی هوا
صاف بید به اینا کانالهای عربی هم اضاف میشد.
خاطره خیلی مهمه، چون یکم که بزرگتر میشیم به خاطراتمون خوشیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازیهامون به همی چندتایی که گفتم ختم نمیشد.
تا یادم نرفته سیتون بگم که، یکی دیگه از اون خونه هایی که خیلی باشون حال میکردیم خونه عمه عصمت اینا بید، شوهر عمه گرام خیلی با ماها راه میومد. هر چند که با خو ظهرش نمیشد شوخی کنیم.
ایم بگم که وقتی میگم کرم منظورم اسکاریس ۶متری نیا!!
بعدشم او گروه لیان شامپو خیلی مردم آزاری کرد، خدا کنه ببخشن.
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : سلام بر علی بن موسی الرضا » | ||
| نوشته پیشین : « هر کی سی خوشن!! | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||
|
||
