هنو قیقه خروس گردن لیت(لخت) عاموم عبدالله اینا بنگ نزده بید که،
سویه ی(سایه) ننه ام بالای سرم رژه میرفت و میگفت:” دی پاشو نمازت بخون،
پاشو شیطون نره زیر جُلتت(پوستت)، قضا بشه!”
هنو افتو در نیمده، ملت
از خونه میزدن در، یکی میرفت هل گمرک و یکی سمت “اعتمادیه”، یه مشتی کارمند
“شرکت تِسا” بیدن و یه عده ای هم میرفتن هل “ظلم آباد” چون شرکت “پودر”
اونجا بید. یه عده هم خو سر چاهاب میرفتن، اوسه خو ایجور نبید که
سوزی(سبزی) خوردن ملت هم از برازگون(برازجون) و ایل اول(ایور و اوور) بیاد
!!
از بچه گی عشقم ای بید که سر راه منتظر ویسم، تا عامو حاج احمد
خدا بیامرز سر خرش کج کنه واز ری “عمارت سرتلی” ری و(رو به) ولات بیاد،خوش
دیگه حفظش بید، منم مینشوند ترک خرش و باش میومدم تو کیچه جلو بچه ها فیس
میدادم،اوسه خرم بنزی بید سی خوش!!
از مدرسه رفتنم هم سیتون بگم که
از خوش خو خاطره ای نی، اما یادش بخیر تو ری(راه) واشگتن، زیر “کناری
عبدالله عرب”، بازیمون ای بید که اسک کناری که بزا کرچنده بیدن، ما ورداریم
و مغز نداشته توش با سنگ در بیاریم. خدا بیامرزه “دی عبدی” که از دس و
دلبازیش هر چی بگم کم گفتم، خونه شون دکه بازی تمام بچه های بوا دار و بی
بوای محل بید و سهم هر کی، روزی یه چنگ خرمایی میشد. اوسه مغز کنار، مزه
گردو میداد.
جون خوم چون هفتا بچه هام که میخوام خار تو پاشو نشینه،
اوسه نه کامپیتری بید و نه روزگاری، تفریح بچه ها اوسه خو ایجور نبید، ما
تا از راه میرسیدیم خونه، یه نون و خرمایی کپ میزدیم و یکی خوش وِر
میداد(پرت میکرد) تو کیچه و داد میزد: “چی چی سنگ ترازی بچه ها چی بخورین
بیین به بازی”!! همی یه بیت کو مث چوغی که تو لونه گُنزی زُر داده باشی،
همه از خونه ها مینداخت در و ری میکردیم هل حسینیه تل کوتی(ارشاد) یا
میرفتیم سمت گِلِی گُتو، نزیک کُنار گله، تا نصف شو دختر و پسر با هم بازی
میکردن، از “چیش گِرِکو” و “چو گزک بازی” بیگیر بسو تاااااااااا “خِچَک شی
پا” و “کمو پر کمو خالی”.
بعد یه مدتی هم آغای ملا تلویزون “کمدی
بلری” اِسده بید، دم عصری سرا او پاشی میکردن و یه حصیری پهن میکردن از ای
سر تا او چک سرا، پاک بچه های محل جاشو اونجا بید، انگار سینما فانوس.
از
اعتقات صاف مردمون او دوره هم بگم که، یادش بخیر اوروزا بارون که دیر
میکرد، کل اهل ولات جمع میشدن، خدابیامرزدشون پیرمرد_پیرزنا، مث خلیل اواس
مَح(محمد) نوشاد و زنش حاج ایزه(عزیزه) و زن عاموم میشته(مشهدی) حبیب، لنگه
هاسک کول میکردن و ری و دریا، هل “قبله دعا” میرفتن و از همیجا میخوندن و
التماس خدا میکردن و میخوندن: “خدایا پیرزن کوری تشنه شن، لنگه ی هاسک
کولشن،” و ری عقیده صافی که مردم او دوره داشتن، بارونم میبارید!! نه مث
حالان که مردم ایقه بی اعتقات شدن، هااااه !! بیبیم دی اسمیل میگفت:”اوسه
ملت زهلشون میرفت ری سویه(سایه) دیوار یتیم هم رد بشن، حالا خو جومه بر بچه
یتیم در میارن و بر آدم بوا دار میکنن”.
بهترین روزای سال روزای عید
بید، دلمون خش، که جومه ی رنگ رنگی نوامون بر کنیم و
التماس بوامون میکردیم تا ببرتمون “امیرالمومنین” سوار “لوله خرابی”(چرخ و
فلک) بیشیم. دو قرون میدادیم سی چار پنج دور، ولی جون خوم قد “لوله خرابی”
گتو مال لندن هسیا، قد او سی ما مزه داشت اوسه. روز شماری میکردیم که
سیزه
بدر بشه و همه با هم، خونواده ی بغچه کارکامون و پاتیل خوراکیمو ورداریم ری
و(رو به) “کهره آغا” (دیواری بلند و دراز دور عمارت اقای کازرونی) کنیم.
البته خو یه
عده ی هم میرفتن هل “باب المراد”.
اما حالا خو چه، هر وقت خصوصا
خاطرات عیدِی اوسه(اونموقع) یادم میاد، دلم میگیره چون، حالا سالی سالن که
“آغای هاشم و باب المرادمون، باغ ملا و باغ شیخ ابول، تنگک و لیل و کهره
آغا، جفره علیباش و اُندُر بُندُر” ویه دنیا خاطره، همش اسیرن و ازمون
گرفتنشون و پسشون هم نمیدن. دورشو یه فنسی کردن و ما شدیم نامحرم، موندم که سیچه ما نباید ری خاک بواهامون زندگی کردنفزندگی کنیم؟! خدا خوشش میاد آخه؟! آدمی که خاطره و گذشته اش
ازش میگیرن، یعنی هویتش ازش گرفتن و آدمی که هویتی نداشته باشه یعنی…
لاالاالله، بیریم تا نیمدن “لو پرتوکمون” کنن ای آخر عمری.
.ولی از
ما که گذشت، آرزمون و وصیت کردم، روزی که خاسن خاکم کنن، لااقل بچه ها
زیر تابوتم بیگیرن و ببرن آغای هاشُم خاکم کنن.
آخ دلم تا قیومت،
آخ!!
وسلام
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : این چند روز » | ||
| نوشته پیشین : « پارتی بازی در سطح تیم ملی حتی در بوشهر!!! | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||
|
||
