مَحرم این
هوش جز بیهوش نیست
مرزبان را
مشتری جز گوش نیست
مولانا
جنگ و
کشاکش فلاسفه و عارفان و صوفیان به دارازای یک تاریخ پر از حوادث بوده است. هر یک
دیگری را به سخره گرفته و به نادانی متهم می کند. اما حتی در زمانی پا را از این
فراتر نهاده و به مانند ابو حامد غزالی فلاسفه را به زیر تکفیر خواستند [۱] و حتی
در پاره ای از تاریخ کمر به قتل دیگری بستند که از آن دسته می توان از شهید عارفان
منصور حلاج نام برد[۲]. اما نگارنده بنا ندارد در باب جنگ و کشمکشها بین
فلاسفه و عارفان قلمی بزند و فی الواقع هدف از قلم فرسایی سخن راندن از فاصله و
تفاوت فی ما بین عقل و عشق است. جان کلام این چند سطر سخنی است در باب اختلاف خرد
و جان، کالبد خاکی و روح معنوی، تکلیف و تعهد، مشق شب و مشق دل، هوش و بیهوشی و در
یک کلام سخنی از اختلاف عقل و مستی است. آنچه بر زبان مولانا جاریست مبین و متذکر
این اختلاف فاحش است که هوش و هوشیاری در قبال گوش و مستی چه فربه و سنگین و چه
دور از اسرار حق است.
عقل بیم
می دهد و عشق بی پروا می تابد. عقل می ترسد و عشق بی باک حتی اگر یکه و تنها می
تازد. عقل بر کلام استوار است و عشق بر عملی استوارست که هیچ جایی برای سخن باقی
نمی گذارد. خرد خوشی می آفریند و زینت بخش هر آنچه تو را بر جای و جان خود میخکوب
میکند اما مرام محبت جز غم و زجه های گاه و بیگاه نیست.
در غم ما
روزها بیگاه شد
روزها با
سوزها همراه شد (مولانا)
و چه غم
انگیز است احوال کسی که به قُل قُل زبانش دلخوشست و خبر ندارد که مشق دل چیست و نه
می خواهد بداند آتش دوری چه آشفته بازار پر سوزیست.
آتش است
این بانگ نای و نیست باد
هر که این
آتش ندارد نیست باد (مولانا)
مَثَل تعقل
مثل ریشه درختی است که سر در زمین فرو برده و هر قدر هم بزرگ و طویل باشد نه روی
آسمان را می بیند و نه هم آغوش شکوفه های مستانه ی بهار می شود. نه می تواند نور
را ببیند و نه می داند خورشید چگونه شانه های سرد و خسته را بی منت نوازش می دهد. و
چه بد معامله گریست این تفکر و خرد که همه چیز را می فروشد تا زندگی بخرد و چه
عجیب معامله گریست دل که زندگی خود را می فروشد تا همه چیز بخرد. مسیح ما را جنسی
از جنس مسیح می شناسد وگرنه اگر او شبی از مشرق و روزی از مغرب طلوع کند بر قاعده
ی عقل و خرد جمعی باز هم سزاوار بر صلیب کشیده شدن خواهد شد.
این عشق، هموست
که خرد در مقابلش بیجان و نا توان می شود و اگر گفت باش پس به وجود می آیی و اگر
گفت مرگ را در آغوش بگیر لحظه ای درنگ و سستی به خود راه نمی دهی. او معشوقست و تو
مجنون لیلی پس هر آنچه او بخواهد نه از روی تکلیف و هوشیاری که از روی مستی و بی
خبری به سرانجام می رسانی. اگر شنید که گفت “اقرأ” (بخوان) پس می خواند
حتی اگر سواد خواندن و نوشتن ندارد[۳]، اگر
فهمید که او آنچه را نا صواب می داند صواب
شده بر آشوبد و لحظه ای آرام نگیرد[۴]، اگر
دلگرم او شد یاد او را چنان می ستاید که حتی اگر زیر باری از سنگ مدفون شد دست از
یاد او بر ندارد[۵] ، اگر دیدش
که به صبر دعوتش کرد بگوید “ ما رأیت إلا جمیلا ” (جز زیبایی چیزی ندیدم)[۶].
[۱] فیه ما فیه، ترجمه بدیع الزمان فروزانفر به کوشش زینب یزدانی، انتشارات عطار،
ص ۱۴
[۲] http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86_%D9%85%D9%86%D8%B5%D9%88%D8%B1_%D8%AD%D9%84%D8%A7%D8%AC
[3] اشاره به اولین آیه ایست که بر پیامبر مسلمانان نازل شد (سوره علق)
[۴] اشاره به قیام مزدک در
ساسانی – http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%B2%D8%AF%DA%A9
[5] اشاره به مرگ دلخراش استفان مقدس – کتاب مقدس، عهد جدید، کتاب اعمال رسولان،
دفاعیه استیفان، آیه ۵۳
[۶] اشاره به جمله ایست که زینب دختر علی ابن ابیطالب (خلیفه چهارم مسلمانان) پس
از کشته شدن فرزندانش و برادرانش به یزید ابن معاویه داد در پاسخ به این سوال که
مرگ برادر و فرزندانت را پگونه دیدی.
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : یه کاغذ … » | ||
| نوشته پیشین : « عکسهایی زیبا از شهر کاکی | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||