چقد زود گذشت

Normal
0

false
false
false

EN-US
X-NONE
FA

MicrosoftInternetExplorer4

اینقدر حرف برای گفتن
هست.. مثلا فروغ و بچه ها این چند روزه اومدن بوشهر تموم لحظه ها رو سعی کردم
باهاشون باشم یه شبم کنارشون خوابیدم. اونقدر میتونست این تعطیلات خوش بگذره که
نمیشه وصفش کرد اما و اما بازم یه دهاتی زد تموم خوشی هامون رو تبدیل به اعصاب
خوردی کرد.. بیخیالش..

من بیشتر با بچه ها بودم
و سعی میکردم از موضاعات و نگرانی های آدم بزرگا فاصله بگیرم.. عبدالرضا هم این چند
روزه همش در اختیار من بود و منو رضا و گلابی رو میبرد بیرون.. یه روزم رفتیم قایق
سواری بدک نبود..

درب خونه مون اومده
واااااااااای خدایا دارم روزشماری میکنم برای رفتن به خونه خودم..

اونقدر رضا عزیز شده
بود مخصوصا حرف زدناش.. گلابی بازم مث همیشه فوضول و یه روز صبح هم به رسم همیشه
کله سحر پا شدیم یواشکی آماده شدیم که رضا بیدار نشه رفتیم با فروغ بازار کمی
گشتیم. این چند روزه من کلا  خونه مامان
گلی بودم. مامانی این چند روز دورش شلوغ بود و خوش بودن اما الان که بازم همه رفتن
خیلی باید مراقبش بود اونقدر احساس تنهایی میکنن که دیشب به منو عبدالرضا موقع
پاشدن که بیایم خونه بابام میگه برین توی اون اتاق بخوابین نمیخواد برین خونه..
اینطوری برای من خیلی سخته چون به هیچکی نمیتونم سر بزنم فقط بخاطر اینکه شبا باید
اونا رو ببرم بیرون اصلا از این موضوع که بخوام ببرمشون بیرون و کنارشون باشم
ناراحت نیستم ولی خوب دیگران هم حق دارن مثلا من این چند روزه اصلا به مامانی
عبدالرضا سر نزدم تازه عمل هم کرده بیشتر باید میرفتم.. نمیتونم با این شرایط
خودمو تقسیم کنم بین زندگی شخصی خودم برای مامان گلی و بابام و برای رفتن به خونه
دوستان و بقیه اقوام واقعا نمیدونم دیگه چیکار کنم. هرجا میرم توی فکرم الان مامان
و بابام تنها توی خونه حوصله شون سر رفته باعث میشه اصلا بهم خوش نگذره..

حالا روز عشق رو بچسب
چی گیرتون اومد؟ حالا نمیخواد دروغ بدین بگین هیچی؛ همه کادو گرفتن از چه کسیش
بماند به من ربطی نداره… توجه کردم دیدم خیلی از دوستان ولنتاین رو روز عشق
گرفتن بابا یه چند روز صبر میکردین سپندار مزگان هم میاومد اونو جشن میگرفتین..
منم از این قاعده مستثنی نبودم و شب ولنتاین کادوم رو دریافت کردم یه عطر خوشبو و
یه عروسک و یه کارت توی یه جعبه بسیار شیک.. خودمم که به دلیل خرج کردن تموم پولام
چیز مادی برای هدیه کردن نداشتم غیر از تموم وجودمو که توی جعبه بزرگی به نام خونه
انداختم هدیه دادم یه عبدالرضا :دی

مامان.. خامُشت! دُمشو!
و در آخر خیلی مَردی بوواتم مَردن! 

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.