چند کلام و یک ترجمه

 


چند کلام و یک ترجمه


قبل از هرچیز این ایام سوگواری را به همه دوستان مسلمان و غیر مسلمان تسلیت عرض می کنم. برای ما ایرانی ها که این ایام فرصت خوبی بود برای سفر و خوش گذرانی. بگذریم. حدود ۴ ماه پیش بود که نوشتم به دلیل آمادگی جهت آزمون کارشناسی ارشد نمی توانم یا کمتر می توانم اینجا را به روز کنم. حالا دیگر فقط ۴ روز به کنکور باقی مانده و من اینجا دست هایم را به آسمان بلند کرده ام تا شاید فرجی شد و توانستم از این دیوار بلند کنکور ارشد عبور کنم. من فعلا به این قضیه نمی پردازم که اصلا چرا باید برای ورود به دانشگاه دست به دعا و نذر و نیاز شویم، به جای این حرفها خواستم صمیمانه التماس دعا کنم از تمامی دوستان خوبم. پس تا جمعه شب که این وبلاگ را بعد از آن امتحان به روز خواهم کرد با قسمتی از ترجمه یک داستان کوتاه برزیلی که تازگی آن را به فارسی ترجمه کرده ام، بدرود می گویم. التماس دعا


 


 


پرستار


“یک داستان کوتاه برزیلی”


ترجمه: مصطفی دهقان


 


به نظر شما آیا می شود ماجرایی را که سال ۱۸۶۰ برای من اتفاق افتاده در یک کتاب چاپ کرد؟ هر کاری دلتان می خواهد بکنید اما به یک شرط: هیچ چیزی را نباید قبل از مرگم فاش کنید. البته زیاد منتظرتان نمی گذارم، شاید یک هفته، شاید هم کمتر. دردم لاعلاج است. ببینید، من می توانم کل جیک و پیک زندگی ام را برایتان تعریف کنم و از آن روزهایی که چیزهای جالبتری برایم اتفاق افتاده برایتان تعریف کنم، اما برای این کار آدم باید وقت کافی و حال و حوصله و کمی هم کاغذ داشته باشد. من  فقط کاغذ دارم. حوصله ندارم، زمان هم که مثل مهتاب وقت سحر است. یعنی چیز زیادی به طلوع خورشید فردا نمانده. خورشید اهریمن ها است و درست مثل زندگی، نمی شود کاریش کرد. خداحافظ سرور عزیزم. این نامه را که خواندید برایم دعا کنید. مرا به خاطر بدیهایی که در حق شما کردم ببخشید. اگرمی بینید این اظهار ندامت مطبوع نیست ناراحت نشوید. از من خواسته بودید تا مدرکی حقیقی ارائه کنم و این هم مدرک. از من نخواهید که در مورد امپراطوری بزرگ مغول ها توضیح دهم یا عکسی از خانواده میهن پرستان مکابی یهود به شما نشان دهم. شما کافی است از من کفش های مرگم را بخواهید، ومطمئن باشید که آنها را به هیچ کس دیگری جز شما نخواهم داد. خوب، می دانید که ماجرا در سال ۱۸۶۰ اتفاق افتاد. یک سال قبلش و درست در ماه آگوست که چهل و چهار سالم بود، یک روحانی شده بودم. منظورم این است که تعلیمات دینی یک کشیش نیترویی را از برکردم. او یکی از همکلاس های دوران مدرسه ام بود که خیلی نسبت به من لطف داشت و به خانه دعوتم کرد و با دست و دلبازی از من پذیرایی نمود. در اگوست ۱۸۵۹ نامه ای را ازیک کشیش در یکی از شهرهای مرزی دریافت کرد که از او خواسته بود تا آدمی فهمیده، با شخصیت و با حوصله را که مایل باشد  در ازای حقوق خوب به عنوان پرستار سرهنگ فلیسبرتو کار کند، به او معرفی کند. کشیش این موضوع را با من در جریان گذاشت و من هم با کمال میل قبول کردم. از حفظ کردن احادیث لاتین و دستورات کلیسا خسته شده بودم. به کلیسا رفتم و با برادرم خداحافظی کردم و بعد از آن با شتاب به سمت آن شهر رفتم. همین که به شهر رسیدم چیزهایی منفی از سرهنگ به گوشم رسید. او آدم غیرقابل تحمل، عتیقه و پرتوقعی است که هیچ کسی نمی تواند تحملش کند حتی دوستان خودش. پرستارانش بیشتر از داروهایش بوده. او مغز دوتاشان را هم خورد کرده. وقتی اینها را شنیدم گفتم آدمهای سالم هم کمتر از این آدمهای مریض، ترسناک نیستند. با کشیش که مشورت کردم او هم این چیزهایی را که در مورد سرهنگ شنیده بودم تایید کرد. بعد از آن به سمت خانه سرهنگ به راه افتام.


دیدم که در بالکن روی صندلی لم داده و دارد به سختی نفس می کشد. خیلی بد هم از من استقبال نکرد. اولش هیچ نگفت. با آن چشم های گربه ایش بر و بر مرا نگاه می کرد. کمی بعد  پوزخند شیطنت آمیزی زد و دک و پوزخشن اش بهتر شد. و بالاخره به حرف آمد و گفت که هیچ یک از پرستاران دیگری که تا الان داشته اصلا خوب نبودند. آنها خیلی می خوابیدند، بی تربیت بودند و همیشه دنبال کلفت ها بودند. حتی دوتاشان هم دزد بودند! “تو هم دزدی؟”


“نه قربان”


فورا اسمم را پرسید، من هم گفتم و دیدم تعجب کرده. پرسید کلمبو؟


نه قربان، پروکوپیو زوزگومژ والنگو.


والنگو؟ به نظرش این اسم خوبی نبود، برای همین پیشنهاد کرد که مرا فقط پروکوپیو صدا بزند که من هم گفتم هر طور که راحتید. این قضیه خاص را نه تنها به خاطراین  که اخلاق و رفتار او را خیلی خوب نشان می دهد، به شما می گویم، بلکه به این خاطر گفتم که جواب من به سرهنگ باعث شد تا بهترین برداشت را نیز نسبت به من داشته باشد. خودش این را به کشیش گفته بود. علاوه بر این گفته بود که وقتی مرا با پرستارهای قبلی مقایسه می کند، من از همه آنها جذاب ترم. راستش را بخواهید ما یک “ماه عسل” داشتیم که هفت روز بیشتر طول نکشید. روز هشتم، تازه فهمیدم که اسلاف من چه کشیده اند. زندگی ام سگی شده بود. نه خواب و خوراک داشتم، نه خیال راحت. همه اش مراقب سرهنگ بودم و حواسم جمع بود که اشتباه نکنم و گاهی وقت ها هم با حس استعفا و تسلیم نخندم. دیدم که این راهی بود برای خودشیرینی در مقابل سرهنگ. بی ادب بودنش به خاطر بیماری و مزاجش بود. کلکسیونی از انواع مریضی ها بود: اتساع عروق، روماتیسم و سه یا چهار مرض دیگر. حدود شصت سالش بود و از وقتی که پنج سالش بوده همینجور درب و داغان شده . همیشه همین جور بود. اگر فقط تندخو بود، آنقدرها بد نبود، اما پست فطرت هم بود. از درد و رنج دیگران و تحقیرشان لذت می برد. بعد از اینکه ماه سوم تمام شد، دیگر خسته شده بودم از تحمل اش. تصمیم گرفتم که در اولین فرصت پا به فرار بگذارم. با جور شدن آن فرصت چندان فاصله ای هم نداشتم.  یک شب، صرفا به این خاطر که به موقع ماساژش نداده بودم، عصایش را برداشت و دو یا سه بار مرا محکم با آن کوبید. همین! من هم بلافاصله استعفا دادم و رفتم بارو بندیلم را جمع کنم. سرهنگ تا درون اتاق دنبالم می آمد و التماس می کرد که بمانم. می گفت ارزشش را ندارد خودت را به خاطر اخلاق گند یک پیر مرد ناراحت کنی. آنقدر التماس کرد که آخرش ماندم. آن شب به من گفت ” من دیگه آفتاب لب بومم، پروکو پیو. دیگه چیز زیادی از عمرم  نمونده. پام لب گوره. تو باید تو مراسمم شرکت کنی، پروکو پیو. هیچ عذر و بهونه ای رو ازت قبول نمی کنم. تو باید بیای و سر قبرم دعا کنی.” و همینطور ادامه داد که ” اگه نیای همون شب از تو گور درمیام و پاهاتو می گیرم و رو زمین می کشونمت تا جونت دربیاد. تو اصلا به برگشت ارواح پس از مرگ اعتقاد داری، پروکو پیو؟”


“البته که نه!”


 بلافاصله در حالی که داشت چشمهایش را کاملا باز می کرد، گفت ” چرا نباید اعتقاد داشته باشی احمق؟”


این یعنی صلح بین ما. جنگش را خودتان می توانید تصور کنید. او مثلا از کوفتن من با عصا دست برداشته بود، اما این فحش هایش اگر بدتر از آن نبود اما بهتر هم نبود. به مرور دیگر دندم پهن شده بود و عین خیالم هم نبود. مرا احمق، کله پنج، خنگ، هالو، پخمه و … صدا می زد. متاسفانه هیچ کس دیگری هم به جز من آنجا نبود که احتمالا چندتا از آن القاب را به او اعطا کند. هیچ قوم و فامیلی نداشت. یک برادرزاده داشت که او هم اواخر ماه می یا اوایل ژوئن به خاطر مرض سل مرد. بعضی وقت ها، دوستان سرهنگ برای تمجید و تحسین از او می آمدند  و غیراز آن دیگرهیچ خبری نبود. ملاقات ها بیشتر از پنج تا ده دقیقه طول نمی کشید. مابقی اوقات را من باید با او سر می کردم و قربانی یک لغت نامه با کل القاب و عناوینش می شدم. بارها تصمیم گرفتم که آنجا را ترک کنم، اما به خاطر اصرار کشیش همچنان تحمل کردم. رابطه مان تیره و تار شده بود و من نگران بودم که به کلیسا برگردم. فکر نمی کردم که در چهل و دو سالگی مجبور باشم به انزوا عادت کنم، آن هم کنار آدمی زمخت و مریض واهل جایی دوردست.


برای اینکه بدانید چقدر منزوی شده بودم، همین کافی است بدانید که حتی روزنامه هم نمی خواندم. به جز بعضی خبرهای مهمی که به سرهنگ می رساندند، دیگر هیچ خبری از این دنیا نداشتم. بنابراین تصمیم گرفتم که در اولین فرصت به کلیسا برگردم. حتی با اینکه می دانستم که برگشتن من به این معنا بود که باید با کشیش دعوا کنم. می توانم بگویم (چون به هرحال من دارم اعتراف می کنم) که تا وقتی حقوقم را پس انداز می کردم و هیچ خرجی نمی کردم، نگران بودم که پولها را آنجا برباد دهم. احتمال اینکه فرصتی جورشود بسیار زیاد بود.  سرهنگ اوضاعش بدتر شده بود و وصیت نامه اش را هم نوشته بود و تقریبا همانقدر که مرا آزار داده بود، سردفتر اسناد رسمی را هم اذیت کرده بود. تندخوتر شده بود؛ دوره های کوتاه مهربانی و آرام بودنش خیلی کم شده بود. من دیگر آن یک ذره دلسوزی ای را که قبلا باعث می شد گستاخی سرهنگ را فراموش کنم، از دست داده بودم. حالا تخم نفرت و انتقام را در دلم داشتم.


اول آگوست من قاطعانه عزمم را جزم کردم که از آنجا بروم؛ کشیش و دکتر دلایلم را قبول کردند، اما خواهش کردند که چند مدتی دیگر بمانم. یک ماه دیگر به آنها فرصت دادم و گفتم که در پایان این یک ماه بدون آنکه ببینم اوضاع سرهنگ چه گونه است،  من از اینجا خواهم رفت. کشیش به دنبال یک جانشین برایم افتاد.


حالا ببینید که چه اتفاقی افتاد. شب بیست و چهارم آگوست سرهنگ ناگهان عصبانی شد. مرا به زمین کوبید و هر لقب زشتی که می توانست نثارم کرد. تهدیدم کرد که به من شلیک می کند و آخر هم یک بشقاب پرتابم کرد، فقط به این خاطر که سردش شده بود. بشقاب به دیوار خورد و تکه تکه شد. با  داد و فریاد گفت ” پولشو تو باید بدی، دزد کثیف”. تا ساعتها بعد همینطور غرولند می کرد. ساعت یازده، خوابش گرفته بود. وقتی که داشت می خوابید، یک کتاب را از قفسه برداشتم. ترجمه یکی از رمان های قدیمی دوآرلینکورت بود. شروع کردم به خواندنش در اتاق سرهنگ و کمی آن طرف تر از تختش. باید نصف شب بیدارش می کردم تا داروهایش را به او بدهم. نمی دانم به خاطر خستگی ام بود یا به خاطر خود کتاب، من هم قبل از تمام کردن دومین صفحه خوابم گرفت.


چیزی نگذشته بود که با فریادهای سرهنگ از جا پریدم و تمام بدنم را لرز فرا گرفته بود. سرهنگ داشت هذیان می گفت و مدام فریاد می زد. قبل از آنکه متوجه شوم، کوزه ای را بلند کرد و به سمتم پرتاب کرد. فرصت جاخالی دادن هم نداشتم. کوزه به سمت چپ صورتم اصابت کرد و آنقدر درد داشت که به هیچ چیزی غیر از آن نمی توانستم فکر کنم. به سرهنگ حمله کردم و دستهایم را دور گردنش محکم حلقه کردم. با هم گلاویز شدیم و من با دستهایم گلویش را محکم فشار می دادم. وقتی که متوجه شدم آن بیچاره دارد می میرد، با ترس و لرز عقب کشیدم. گرچه هیچ کس صدایم را نمی شنید، اما بلند فریاد زدم که شاید کسی به کمک بیاید. به سمت تخت سرهنگ برگشتم و تکانش دادم و امیدوار بودم که بتوانم دوباره او را به هوش بیاورم. خیلی دیر شده بود. اتساع عروقش اوت کرده بود. سرهنگ مرده بود. سپس به اتاق کناری رفتم و تا دو ساعت جرات نکردم که به اتاقش حتی نزدیک شوم. واقعا نمی توانم تمام آن چیزی را که در آن لحظه احساس می کردم برای شما توضیح دهم. به کلی گیج و منگ شده بودم. در نظرم انگار دیوارها دارای شکل و فرم شده بودند. صداهای خیلی ضعیفی را می شنیدم. صدای فریادهای مقتول، از قبل و بعد از درگیری همچنان در درونم طنین می انداخت. هرکجا که می رفتم گویی فضا آکنده از آشوب بود. با خودتان فکر نکنید که دارم تصویرسازی می کنم یا اینکه بخواهم برای خودم سبکی بیافرینم. نه. من به وضوح صداهایی رو می شنیدم که بر سرم داد می زد: ” قاتل! قاتل!”


 

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.