۲۱ بهمن : مهدی رفیق شفیق دوست دوست من ! از آن ور مملکت زنگ می زند و می پرسد حال و احوالت که خوب است سرت آیا رو به قبله می رود می خواهم جوابش را بدهم که ادامه می دهد چون در یک مناقصه توانسته حدنصاب رای را بیاورند بیا و یه توک پا برو و مدارک ما را تحویل بگیر و پست کن برایمان ! می گویم من مشکلی ندارم یک توک پا صد کیلومتربروم مرکز استان ولی تا من مدارک را بگیرم و بخواهم پست کنم این مراکز پستی اوقات تعطیلی شان می شود و تا پنج شش روزی بدستت نمیرسدها می گوید که خوب فکسش کن ، می گویم می دانی هزینه فکس این صد صفحه چقدر می شود ، اصلا من اگر اینقدر پول داشتم الان ور دل برادران و البته خواهران زیباروی خارجه می بودم خلاصه اینکه می گوید برو بگیر من یک خاکی توی آن سرم می کنم بعدش ، من هم رفتم آن اداره مطبوع که ( یک دختر خانم جوان و بسیار با کمالات نشسته بودند پشت میز یک طوری گفتند بفرمایید اینجا را امضا کنید که دل و دست و عقل و هوشم همه را به باد دادی ، تازه نمره تیلیفون شان را به من دادند که اگر مشکلی پیش آمد فقط با خودشان در میان بگذارم و قید کردند که حتما با خانواده که رسمشان چنین است و چنان …) بی خیال برادر جان ، بی خیال خواهر جان اینها را گفتم پی ببیرید چقدر بی جنبه هستم بلکه یک پیرزن بدعنق پشت میز نشسته بود که نزدیک بود از امضای کریح من ، مرا از پنجره شوت کند بیرون به باغی که منظره ای زیبا داشت و فکر کنم متعلق بود به یک خانواده با اصل و نسب …
۲۲ بهمن : صبح پس از بیدار شدن پدر از خواب و میل صبحانه ایشان ابتدا به یادآوری اینکه امروز ۲۲ بهمن است و روز سرنوشت سازی برای ملت ایران از همه در هر لباس و با هر عقیده فکری خواست که در راهپیمایی که در مسیر دامنه های کوه مند تا فتح قله شکل می گیرد شرکت کنند و اسباب بازی نیز بیاورید که بعد از گشت و گذار بازی خیلی می چسبد ، چه فکر کرده ای همنوع ! من همیشه بر عقیده ی خود راست ایستاده ام و هیچ گاه متمایل به جناحی نبوده ام آن وقت با عیادان استکبار بروم کوهپیمایی و تفریح ، پس بر رسالت خویش سخت ایستادم و در زیر لحاف تکلیف خویش را ادا کنم که تو پنداری که خوابی بود خوابی بود شادیها / مرادی سخت نا محسوس و در پی نا مرادیها
۲۳ بهمن : صبح که هیچ بر ما نگذشت جز مقادیری خواب یک مشت رفیق الواط که عین کنه هر جایی به آدم می چسبند ، بعد از ظهرش اما چون شبش فوتبال داشتیم به آمادگی جسمانی پرداختم ، اول fifa08 را روی کامپیوتر نصب کردم و تیم میدلزبورو از لیگ برتر انگلستان برای خودم برداشتم و بعد با تیم منچستر یونایتد یک مسابقه دادم که با نتیجه سخیف هشت بر صفر مغلوب آن تیم شدم ، اما بشنوید ازشب و بعد از آن مسابقه کذایی آن احوالات در هم و برهم که خدا نصیب گرگ بیابان نکند ، هی به مادرم گفتم غذای نذری به من نمی سازدها ، هی گفت بخور فرزند که بقول مرحوم جمالزاده حیف است از این مرغ که در کره فرنگی سرخ شده و شکمش از آلوی برغان پر تناول نفرمایی و من هم فرمودم …
در سیاهی شب آنجا که بسان نحسی پر کلاغی سایه افکنده بر طالع تو بلوایی در گرفت ، نعره های بی امون گوش آسمونو کر کرد و دل من پیچشی سخت دچار ، لحظاتی یکبار در خلوتگه من دل گلاب به رویتان عقده ی دل می گشایم سخت سخت ، به درستی که برزخ احوالی بود ، جهنمی بود و عذابی الیم ، چه گذشت بر من ، تو ندانی تو ندانی .
حالا درست است که شکمم بهترش است ولی دلم که هنوز دارد درد می کند ، نباید دسته گلی ، شیرینی ای ، کمپوتی یا حده اقل از این آبمیوه های صد تومانی برای آدم بیاورند ؟
| [جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] |
|
|
| نوشته بعدی : نوشتهی بعدی » | ||
| نوشته پیشین : « نوشتههای پیشین | ||
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید ! |
||