چه ریز و آرام دیروز باران میبارید
در یک عصر سرد و دلگیر پاییزی
و من پریشان ، میان آنهمه هجوم سرد ، تنها ایستاده بودم
و یقین داشتم که تو می آیی
و هیچکس نمیدانست که من آنجا ، میان همه آدمهایی که بی توجه و پر شتاب از کنارم رد میشدند، در پی چه هستم
هیچکس نمیدانست که من همیشه ،
هر وقت که باران میبارد ،
تو را انتظار میکشم
بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !