انتظار

چه ریز و آرام دیروز باران میبارید


در یک عصر  سرد و دلگیر پاییزی


و من پریشان ، میان آنهمه هجوم سرد ، تنها ایستاده بودم


و یقین داشتم که تو می آیی


و هیچکس نمیدانست که من آنجا ، میان همه آدمهایی که بی توجه و پر شتاب از کنارم رد میشدند، در پی چه هستم


هیچکس نمیدانست  که من همیشه ،


 هر وقت که باران میبارد ،


  تو را انتظار میکشم


[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !