قلبم ناتوان است…
خوابم…
بیدارم…
نگاهم به سقف دوخته شده…
در سرم شوری برپاست…
ساعت یک ربع مانده به عاشقی…. حضور تو نزدیک است…
صدای دلخراش سکوت شب ازارم می دهد… ولی نه به اندازه ی انتظار کشیدن برای تو…
سرم از محبت خالی ست…
قلبم، می کوشد سرم را بیدار کند… ولی افسوس…
چه کنم که در دنیای امروز قلب در مقابل سر هیچ گاه پیروز نخواهد شد…
و اما…
بیدارت می کنم….
به امید پیروزی…