خلاصه ها
خلاصه۱: بالاخره طلسم شکستو ۵-۶ روز پیش تونستم موبایلی رو که میخواستم پیدا کنم و بخرم…
خلاصه۲: این سازمان سنجش هم اعصاب برای ما نذاشته(آخه مگه مریضییییییییییییین)؟؟؟
خلاصه۳: کاش هر چه زودتر ۱۵ام می رسید و مامان بابا بعد از ۱سال نفس راحتی میکشیدند…
خلاصه۴: فهمیدم یکی از دوستام مریضی بدتر از من داره خیلی نگرانشم میدونم خدا خودش و خانوادش و دوستاشو ناامید نمیکنه اما بازم ازتون میخوام دعاش کنین…
خلاصه۵: آخه یه نفر چطوری میتونه خیلی زود اینقدر عوض شه که نافهم بشه…
خلاصه۶: تازگی ها هرچی برنامه میذارم یه جوری بهم میخوره چرااا(مثل ۳تا برنامه های امروزم)؟؟؟
خلاصه۷: الهی عمه قربونت بره که روز به روز شیرین تر میشی…
خلاصه۸: میگن خان میبخشه خان علی خان نمیبخشه…
خلاصه۹: دنیایه خدا با من لج داره و همش کارایی سرم میاره که اصلا انتظارشونو ندارم و نمیتونم باهاشون کنار بیام اما دنیا نمیدونه که من خدایی دارم که خودش مثل همیشه کمکم میکنه…
خلاصه۱۰: یه کار مهمی که همین امروز باید انجامش میدادم وگرنه… انجام شد(به مرده گفتم من خوش شانسم میتونین درستش کنین و درست شد بعد حرفمو پس گرفتمو گفتم خوش شانس نیستم خدا دوسم داره گفت خوب این یعنی همون خوش شانسی دیگه گفتم نه خوش شانسی با اینکه خدا دوستت داره زمین تا آسمون فرق داره . قبول دارین؟؟؟
خلاصه۱۱: حالا که دارم میرم عمل کنم هر روز یه سردرد خفیف دارم نمیدونم سرم چه مرگشه؟؟؟
خلاصه۱۲: یکی اینکه برای خودم خرید کنم و یکی هدیه و سوغاتی گیرم بیاد تاثیر مثبت روم میذاره (مثل امروز )…
خلاصه۱۳: هرچی تو این ۲روزه خونه عمه و امروز به دلایلی تو خونه انرژی گرفته بودم ساعت ۷ به بعد همش یهو پرید خیلی حالم گرفت که…
خلاصه۱۴: این خلاصه یادآوریه تو آینده واسه خودم…
خوش و شاد و موفق باشین