خالقا

خالقا

با تو کمبودها و دلتنگی هایم را روی

گلبرگ های خیس یاس رها کردم تا زمین آنها

را در آغوش بگیرد و به اعماق ببرد تا دیگر

احساس نشود.

با تو تمامی نداشته هایی که آرزوی

داشتنشان یک لحظه رهایم نمی کرد روی بال

پرنده های مهاجر گذاشتم تا با کوچشان آنها

را به سرزمین دیگر ببرند.

با تو تمامی بی وفایی های روزگار را روی

شن های ساحل نوشتم تا موج های دریا آنها

 را
بشوید و پاک کند.

دیگر در فریاد هایم بغض نیست، خنده

لب هایم به تلخی نمی شیند و دیگر حسرتی در

 عمق
نگاهم دیده نم شود.

دیگر خبری از نگا های سرزنش آمیز عقل

به دل نیست وقتی لرزشش به خاطر نگاه

توست.

ناخدای کشتی من خوب پیش می رود

حتی اگر دریا توفانی شود گویی کشتی وجودم

 در لنگر
است.

دیگر واژه های ناممکن،محال،شاید و کاش نشانی ذهن

مرا از یاد برده اند.

با تو تنها ذهن من واژه خواستن را به حافظه اش
می سپارد.

من با تو تلاطم عشق را در مردمک چشمانم می پذیرم
و هر

لحظه نیک شدنم را آرزویی رو به تحقق طلب می کنم.

[جامعه وبلاگ نویسان بوشهر] فرستادن به فیسبوک فرستادن به بالاترین فرستادن به دنباله
نوشته بعدی : »
نوشته پیشین : «

بوشهری و وبلاگ نویس هستید؟ رایگان ثبت نام کنید !

پرتال فروشگاه ساز اینترنتی بازارگاه No foi possvel encontrar o ficheiro pretendido.